آمد . بحرى در كنارهء قلزم مكرمت ولى يك قطره از شورى و تندى در مزاج مباركش نه ، بلكه در عذوبت الفاظ و فنون لطافت ، با آب حيوة همعنانى مىكرد و شيرى در ميان بيشهء شجاعت ولى يك سر مو كبر و وحشت پيرامون صفات او نمىگردد ، بلكه در كمال شفقت و مهربانى به غايتى كه زبان تقرير از وصف آن عاجز آيد ، « اگر ديگران كاصلشان آدمى است « 1 » » .
و از جملهء غرايب كه مشاهده رفت يكى ديگر آنكه دلى كه بحر با عظمت و بىكرانى نزد او قطرهاى باشد ، چگونه با خاكساران كوى درويشى قرار دارد و ذاتى كه هرگز هيچ نگه نداشته در نگاهداشت اين فقير باقصى الغاية چگونه مىكوشد .
و از آن جمله يكى ديگر آنكه اقران ملك و پادشاهان زمان چون بنياد دولت ايشان بر مراسم جور و اعتساف نهاده هركس كه بديشان قدمى نزديكتر شد ، آتش تفرقه در خانومان برگ و سامان او مىافتد ، بر مقتضاى فرمودهء :
« وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ »
. و چون مبانى اين دولت پايدار بر قواعد معدلت نهاده برعكس آنها واقع شده ، كه چندان چه كسى نزديكتر به بارگاه سلطنت او مىشود امن و آسايش و انواع سربلندى و فزايش مىيابد .
من بنده چنان كوفتهء حادثه بودم * گويى كه عظامم ز لگدكوب رفات است « 2 »
بوسيدن دست تو درآورد به ما جان * در قلزم دست تو مگر آب حيات است
ازاينرو عقل رهنما را انگشت حيرت به دندان مانده گفت :
به لب غنچهء گل دست همايونش ببوس * به سر زلف صبا گرد ركابش بزدا
هامش
( 1 ) - مصرعى است از بيتى از قصيدهء امير مرتضى عينابى و در پايان رساله « مدارج افواج » مؤلف ، تمام آن قصيده نقل شده است .
( 2 ) - رفات : پوسيده .