بينش و ديد هر قومى ، او را نمودى خاص مقرر و معين باشد « 1 » .
هركسى روى تو را برحسب بينش خويش * نسبتى كرد به چيزى و تو چيز دگرى
و چون طبقات مراتب هر طايفه برطبق عقايد و علومشان بر مدارج متفاوت واقع گشته ، هرآينه طبقات كلام و اصول هريك در اين مبحث شريف در رشتهء انتظام كشيده شد ، تا مستبصران مناهج ادب و مسترشدان منازل طلب را در ديگر مباحث انموذجى شود شافى و فيصلى « 2 » كافى . و آن هفت طبقه است :
طبقهء اول اهل ظاهراند ، يعنى محدثان كلام نبوى و حافظان صور آن كه پشت اطمينان بر متكاى تقليد زده ، از تكاپوى كوى طلب آرميده ، و خرسند گشتهاند . و اعتقاد ايشان در اين مسئله و امثال اين آن است كه : جزم كنند ، مثلا برشكافتن قمر ظاهرا و سؤال از چگونگى آن بدعت دانند و بد شناسند ، و منحصر دانند معنى شق قمر در اين . و چون فكر بيشتر عوام از اين نگذرد و ايشان « 3 » جهت پيشوايى اين طايفه ظاهر شدهاند ، هرآينه حكمت تامهء حكيم عليم چنان اقتضا كرد كه فكر ايشان نيز از اين مرتبه نگذرد « 4 » .
در گلشن جمالش خارى است علم ظاهر * مسكين كسى كزان « 5 » گل قانع شود به خارى
و « 6 » طبقهء دوم هم اهل ظاهراند و ليكن از مرتبهء تقليد گذشته و به پايمردى فكر و نظر به سرحد تحقيق و يقين راه برده ؛ و ايشان را حكماى اسلام و متكلمان خوانند . اعتقاد بيشتر ايشان در اين مسئله و امثال اين همان « 7 » اعتقاد طايفهء اول است . و ليكن ايشان منع سؤال نمىكنند ، بلكه دليل مىگويند بر امكان
هامش
( 1 ) - م 4 : شعر . ب : قرد .
( 2 ) - م 4 : فصلى .
( 3 ) - م 4 : و ايشان به جهت . در نسخه ب از كلمه ( و ايشان ) تا ( از اين مرتبه نگذرد ) را ندارد .
( 4 ) - م 4 :
بيت . ب : فرد .
( 5 ) - م 4 : كز اين .
( 6 ) - م 4 : طبقه دوم .
( 7 ) - ب :
همين .