نقشبنديان در عصر تيمورى
خواجه عبد الخالق غجدوانى و خلفش بهاء الدين نقشبند به حقيقت مصلحان تصوف اسلامى بودند . مكتب آنان اعتراضى بود به تصوفى كه دستگاهى شده بود و بيش از آنكه به اصل و معناى عرفان بپردازد به ظواهر و رسوم مىپرداخت .
اعتراضى بود به صوفيان خانقاهى چلهنشين خلوتگزين بيكاره و درويشان قلندروش ياوهگرد . مكتب نقشبندى آنگونه مراتب شيخى و مرشدى را كه جز نام و مقام چيزى در درون نداشت و از حقيقت ارشاد و تربيت دور شده بود و پوست بىمغزى را مىمانست ، رد مىكرد . خواجه عبد الخالق مىگفت : « در شيخى را دربند و در يارى گشاى » « 1 » . و بهاء الدين صوفيانى را كه پاى همتشان به قيد « سلسله » بود ، به سخره مىگرفت ، و « سلسلهها » و « كرسىنامه » هايى را كه صوفيان دستگاهى - درست يا نادرست - از براى خود ساخته بودند و بدان مفاخرت مىكردند ، بىارج مىشمرد . مىگفت : در راه تهذيب و كمال آدمى از سلسله كارى برنيايد ، از خود بايد طلبيد و در خود بايد جست . وقتى يكى ازو پرسيد « سلسلهء شما به كجا مىرسد ؟ تبسم كردند و گفتند : از سلسله كسى به جايى نرسد » « 2 » .
هامش
( 1 ) - رشحات عين الحيات : فخر الدين على كاشفى ( كانپور 1912 ) / 144 ، 252 .
و نيز رسالهء قدسيه / 54 .
( 2 ) - انيس الطالبين و عدة السالكين ( نسخهء آرشيو ملى هند 34291 .A13B) ورقa28 .