ندارد پاى عشق او دل بىدست و بىپايم * 69 كه روز و شب چو مجنونم سر زنجير مىخايم
ميان خونم و ترسم كه گر آيد خيال او * به خوندل خيالش را ز بىخويشى بيالايم
ز شبهاى من گريان بپرس از لشكر پريان * كه در ظلمت در آمد شد پرى را پاى مىسايم
همىگردد دل پاره همه شب همچو استاره * شده خواب من آواره ز سحر يار خودرايم
رها كن تا چو خورشيدى قبائى « 1 » پوشم از آتش * در آن آتش چو خورشيدى جهانى را بيارايم
اگر يك دم بياسايم روان من نياسايد * من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم
و همچنان در محلى ديگر از بيان اين حال اشارت مىفرمايد قدس اللّه سره :
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد * 70 همه شب ديدهء من بر فلك استاره شمرد
خوابم از ديده چنان رفت كه هرگز نايد * خواب من زهر فراق تو بنوشيد و بمرد
و له قدسنا اللّه بسره العزيز « 2 » :
ديده خون گشت و خون نمىخسپد 71 * دل من از جنون نمىخسپد
مرغ و ماهى ز من شده حيران * كين شب و روز چون نمىخسپد
هامش
( 1 ) دل اصل : قباى
( 2 ) خ ل : و جاى ديگر مىفرمايد .