آوردند ، بلكه باضعاف آن به مقاماتى كه
« ما لا عين رأت »
منزل ساختند .
چون حضرت مولانا بهاء الدين الولد رضى اللّه رحلت فرمود سيد برهان الدين رضى اللّه عنه آنجا حاضر نبود . چون خبر هائل وفات شيخش استماع كرد بر سر خاكستر به ماتم نشست و مدت يك سال تمام در فراق آن حضرت چون شمع مىگداختند ، تا شبى در واقعهاى بهاء الدين ولد را رضى اللّه عنه ديد كه از سر حدت تمام مىفرمود كه : برهان الدين چگونهاى ؟ محمد مرا تنها گذاشتهاى و در محافظت او تقصيرى مىكنى . از هيبت آن حال چون بيدار شد از آن پا « 1 » به قونيه آمد و به خداوندگار پيوست .
نقلست از « 2 » صاحب اصفهانى 288 كه از جملهء وزرا و فضلاى روم بود و مريد ايشان كه روزى از بندگى ايشان استدعا كرده است كه اجازت فرما تا جامها را بشوئيم . قطعا ممكن نشد و فرمود كه : اگر باز چركين « 3 » شود چه كنم ؟ گفت : باز بشويند . همچنين تا چند « 4 » نوبت مكرر فرمود .
آخرالامر برنجيد و فرمود : هى فضول ، ما جهة جامهشوئى در عالم آمدهايم ؟
و برين وجه تا آخر وقت بسر بردند .
نقلست كه چون شيخ الاسلام شيخ شهاب الملة و الدين عمر السهروردى 289 قدس اللّه سره « 5 » العزيز از دار الخلافة بروم آمده بود مىخواست تا بندگى ايشان را دريابد . صاحب اصفهانى در بندگى ايشان رفته ، گفت : بزرگى از مشايخ كبار آمده و اجازت شرف حضور مىطلبد . بعد از اجازت چون شيخ به حضرتشان درآمد ، همچنانكه بر سر خاكى متكى مىبودند و به زبان حال
هامش
( 1 ) - خ ل : جا
( 2 ) - خ ل : كه
( 3 ) - در اصل : چرگين
( 4 ) - خ ل :
چندين
( 5 ) - در اصل : سر