پنجم ماه در جماد آخر 282 * بود نقلان آن شه فاخر
سال هفتاد و دو بده بعدد * ششصد از عهد هجرت احمد
چشمزخمى چنان رسيد آن دم * گشت نالان فلك در آن ماتم
مردم شهر از صغير و كبير * همه اندر فغان و آه و نفير
ديهيان هم زر و مى و اتراك * كرده از درد او گريبان چاك
به جنازه همه شده حاضر * از سر مهر و عشق نز « 1 » پى بر
اهل هر نزهتى برو صادق * قوم هر ملتى به دو عاشق
كرده او را مسيحيان معبود * ديده او را جهود خوب چو هود
عيسوى گفته اوست عيسى ما * موسوى گفته اوست موسى ما
مؤمنش خوانده نور و سر رسول * گفته است او عظيم بحر نغول
همه كرده ز غم گريبان چاك * همه از سوز كرده بر سر خاك
همچنان اين كشيد تا چل روز * هيچ ساكن نشد دمى تف و سوز
بعد چل روز سوى خانه شدند * همه مشغول اين فسانه شدند
روز و شب بود گفتشان همه اين * كه شد آن گنج زير خاك دفين « 2 »
و ملك الادباء بدر الدين يحيى 283 در مرثيهء آن حضرت اين دو بيت انشاء فرمود :
بيت
كو ديده كه در غم تو نمناك نشد * يا جيب كه در ماتم تو چاك نشد
هامش
( 1 ) - در اصل : مهر عشق نه از
( 2 ) - خ ل : خاك و زمين