و گفتند كه امشب « 1 » به نزديك كبوتر خانهء قاضى حسن باشيدند « 2 » و خدمت ( ب ) « 3 » امير طوطى « 4 » نيز تا آنجا به خدمت سيادت آمده بود « 5 » ، آمد و چند كبوتر « 6 » گرفت و به خدمت سيادت آورد و خدمت سيادت فرمود كه :
بايد كه ترك عبادت نكنى .
و او قبول كرد و من هم به استقبال جناب ( گ ) « 7 » سيادت رفته بودم و آن واقعه ديده ، لاجرم چون پرسيدم به اشارت تنبيه فرمود و ليكن بلاهت حجاب شد و متنبه نگشتم و مىخواستم كه بار ديگر از جناب « 8 » سيادت بپرسم « 9 » كه در غضب شد و فرمود كه از اين خانه بيرون « 10 » رو و الّا « 11 » به عصا سرت را پاره سازم ، و چون خواجه عبد اللّه رحمة اللّه « 12 » اين « 13 » شدّت ( آ : برگ 69 الف ) غضب را مشاهده كرد دست مرا بگرفت و بيرون آورد و سؤال كرد كه تو سخنى بارى به زبان « 14 » نگفتى امّا بگوى كه در خاطر چه داشتى ؟ و چون خواستم كه در تقرير آن درآيم « 15 » حضرت سيادت آواز داد « 16 » كه در خانه باز درآييد « 17 » ، پس چون بازآمديم « 18 » فرمود كه ما از ابلهى وى گاهگاه در تشويش « 19 » مىشويم ، خدمت خواجه گفت « 20 » كه « 21 » آنچه بود كه ما ندانستيم « 22 » و فرمود كه :
او را واقعهاى از مقام صفاوت نفس دست « 23 » داده است و ليكن او « 24 » تصور مىكند كه آن امر « 25 » عظيم است از براى آنكه كار نكرده است و عجايب راه خداى « 26 » تعالى
هامش
( 1 ) گ : « و گفتند كه امشب » ندارد .
( 2 ) ب : باشدند .
( 3 ) ب : برگ 60 ب .
( 4 ) معلوم نشد كيست ؟ .
( 5 ) گ ، ن : آمد .
( 6 ) كبوترى .
( 7 ) گ : ص 437 .
( 8 ) گ ، ل ، ن : حضرت .
( 9 ) ب : و من هم استقبال جناب سيادت بپرسم . ( بجاى و من هم به استقبال جناب سيادت رفته بودم و آن واقعه ديده . . . . ) .
( 10 ) آ ، ب : بدر .
( 11 ) ن : اگر .
( 12 ) گ ، ل : عليهالرحمه .
( 13 ) ل : آن .
( 14 ) ب : به زبان بارى ، ن ، ل : خدمت .
( 15 ) آ : درآيم كه .
( 16 ) ب : فرمود .
( 17 ) آ : تا در خانه بازدرآيند . ب : باز در خانه درآيد ، ل : به خانه باز بيايد . گ : بازآييد .
( 18 ) آ : آمديم ، ل : رفتيم .
( 19 ) ب : او .
( 20 ) گ ، ب : فرمود .
( 21 ) ن : ندارد .
( 22 ) ل : از خدمت خواجه گفت . . . ندانستيم ، گ : « كه آگه بود كه ما ندانستيم » و « خدمت خواجه تا ندانستيم » در حاشيه آمده .
( 23 ) آ : ندارد .
( 24 ) ب : ندارد .
( 25 ) گ ، ل : امرى .
( 26 ) ل : ندارد .