خانه آمد نورى در خانه ديد كه هرگز « 1 » نديده بود ، پرسيد كه بر در « 2 » خانه كسى آمده بود ( ل ) « 3 » جواب شنود « 4 » كه :
آرى از يمن شتربانى « 5 » اويس نامى « 6 » آمده بود تحيّتى فرستاد و باز رفت « 7 » پس حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم فرمود كه :
آرى « 8 » اين نور أويس « 9 » است كه در « 10 » خانه ما هديه گذاشته است و خود رفته .
و نقل است كه حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم جامهء مبارك خود « 11 » به دست عمر فاروق ( رض ) پيش خواجه اويس فرستاد و وصيت كرد كه :
امّت مرا بايد كه دعا كند و از حق تعالى عفو خواهد « 12 » و چون عمر فاروق ( رض ) آن ، وصيت بجاى ( ب ) « 13 » آورد و « 14 » در حالت ملاقات بعد از سلام خواجه اويس فرمود كه :
و عليكم « 15 » السّلام يا عمر فقد عرف روحى روحك .
و چون آن جامه شريف را قبول كرد « 16 » به گوشهاى رفت و آن جامه را برداشت و خداى را جل جلاله « 17 » سجده كرد و بگريست و فرمود كه « 18 » .
بارخدايا ! به حرمت اين جامه كه از امّت محمّد ( ص ) « 19 » به رحمت خود عفو كن « 20 » و چون در دعا درنگى « 21 » ( آ : برگ 18 ب ) شد عمر فاروق رضى اللّه عنه به حضرت خواجه اويس حاضر آمد ، فرمود « 22 » كه يا عمر شتاب كردى و رسول صلّى اللّه عليه و سلّم در كارها به صبر جميل فرمود كه :
« اذا بدا لك أمر فاصبر ثمّ أصبر ثمّ أصبر » « 23 »
هامش
( 1 ) ن ، گ : نورى در خانه ديد كه وقتى نديدند ، ل : نورى در خانه ديد كه ديگر وقتها نديده بود .
( 2 ) ل : در اين ، گ : « بر » ندارد .
( 3 ) ل : برگ 13 الف .
( 4 ) ل : گفتند ، ن : شنيد .
( 5 ) ل : شترسوارى ، ن : اشتربانى .
( 6 ) گ : نام .
( 7 ) شوشترى : مجالس المؤمنين ، ص 121 بازگشت ( بجاى باز رفت ) ، ل : و تحيت و سلام فرستاد و برفت .
( 8 ) ل : ندارد .
( 9 ) ل : اويس قرن ، گ : او ، ت : قدس سره و زاد لنا سره . .
( 10 ) ل : در اين .
( 11 ) ل : جامه خود را .
( 12 ) ب ، ن : ندارد .
( 13 ) ب : برگ 14 ب .
( 14 ) ب ، ن : ندارد ، ت : برگ 12 الف .
( 15 ) گ : و عليك .
( 16 ) گناه امت را در خواهد چون خرقهء حضرت مصطفى پيش اويس بردند قبول نمود .
( 17 ) ت ، ل ، ن : ندارد . گ : خداى را سجده كرد .
( 18 ) ت ، ل : گفت .
( 19 ) ل : گناه امت محمّد را .
( 20 ) ل : كه گناه امت محمّد را عفو كنى به رحمت خود .
( 21 ) گ : درنگ .
( 22 ) ل : عمر فاروق رضى اللّه عنه پيش خواجه اويس آمد ، اويس فرمود . گ : حضرت خواجه اويس آمد ، فرمود يا عمر ، ت : فاروق رضى اللّه عنه ندارد .
( 23 ) از حاشيه ب : 17 ب .
چون ظاهر شود ترا حالى پس صبر را كار فرمايى .