تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله مخ المعانى ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
چون اين خبر را شنيد پيش وى آمد و كانسهء چوبين كه داشت در دست خود پيش ليلى برد - ليلى چون آن كانسه را ديد بشناخت - دست بزد و آن را از دست مجنون بيرون بينداخت - مجنون فلك‌وار چرخ زدن گرفت - مردم پرسيدند اين رقص براى چيست : گفت كانسهء مرا بشناخت ، كانسهء مرا بشناخت - پاىكوبان مىرفت و همچنين مىگفت - حسن مىگويد : خ خ زهى كمال محبت و غايت عشق كه در نايافت چندين مىتوان يافت - دردى كه از ، حرمان است چون از دست دوست مىرسد به از صد هزاران درمان است -
ما كه در دست عشق مظلوميم * بغم جاودانه مغموميم عامهء خلق يافت كامهء خويش * ما از آن خاصگان محروميم
مىگويد كه : « خ خ در سايهء درختان بهشت سبق عشق تكرار نتوان