ما جمع بين الضّدّين في حقيقة واحدة ، من حيثيّة واحدة يافتهايم . و ما را در آن هيچ شبهت نيست . و حاجت به نسبتين مختلفتين نيست . چنان كه از شيخ ابو سعيد خراز - قدّس سرّه - پرسيدند كه : حق را به چه چيز شناختى ؟ گفت : به جمعه بين الضدّين . و اين آيت بخواند كه :
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ »
« 163 » .
همچنين شيخ - رض - در فصل اوّل - از اجوبه حكيم امام محمد بن على الترمذى - قدّس روحه - گفته است كه : به معرفت ذوقيّت ، ما دانستهايم كه : حقّ - جلّ جلاله - هم از آن جهت كه ظاهر است ، باطن است . و باطن است ، هم از آن جهت كه به آن ظاهر است . و اوّل است ، از عين آنچه آخر است . و آخر است ، به عين آنچه اوّل است . و ابدا متّصف نگردد به دو نسبت مختلفه . و اين ، طورى است و راى طور عقل .
و هو عينه و ليس غيره « 164 » فيعلم لا يعلم ، و يدرى لا يدرى ، و يشهد لا يشهد .
و ضمير [ در عينه ] عايد به اصل مذكور . يعنى : آن كامل ، عين اصل خود است . و من حيث الحقيقة غير او نيست . و تغايرى كه هست ، من حيث الاطلاق و التقييد است . پس متّصف به ضدّين گردد از جهتى واحده ؛ چنان كه اصل است .
پس بر وى صادق باشند كه : مىداند ، و نمىداند . و درمىيابد ، و درنمىيابد .
و مىبيند ، و نمىبيند . چنان كه اصل او - كه حق است - در مرتبهء الهيّه و مظاهر كماليّه ، مىداند ؛ و در مرتبهء ظهور او در صور جاهلين هم ، او است كه نمىداند .
بر زبان شيخ المشايخ امين الدين على بليانى - سلّمه اللّه - در غزلى كه گفته بود چنين رفته بود :
هامش
( 163 ) - ق ( س 57 - 3 ) هو الاول .
( 164 ) - ن : عينه ليس غير ( عف ) .