الزمان كه از نسل رسول است ، خاتم ولايت مطلقهء محمّدى باشد .
پس نتيجه ، اين دهد و مفهوم سخن اين باشد كه : شيخ - رض - در ولايت به مرتبهء « قلب محمّد » رسيده بود و بعد از وى هيچ ولىّ به مرتبهء « دل محمّد » نرسد .
و اين معنى بر وى ختم شد . و ليكن ولايت ديگر انبياء ختم نشد ؛ و ايشان را وارثان هستند .
كس باشد كه در ولايت به مرتبه « دل ابراهيم ، يا موسى ، يا عيسى عليه السّلام رسد ؛ و تا زمان ظهور و نزول عيسى عليه السّلام اين طايفه باشند ؛ لكن عيسى نزول كند . و به ولايت ظهور كند و هر وليّي كه در زمان وى بود ، در گذرد ، و ختم ولايت شود ، تا قيامت برخيزد .
و شيخ - رض - در اوّل فتوحات بگويد كه :
در مكاشفهاى كه مرا بود ، با روح محمّدى - صلعم - رسول ، مرا خاتم ولايت مطلقه بنمود ، يعنى : عيسى : عليه السّلام ؛ و مرا از پس قفاى ختم ولايت بداشت . و محمّد - صلعم - به وى گفت كه : اين پسر تو و خليل تو و عديل تو است .
پس من بدانستم كه من خاتم ولايت مقيّدهء محمّدىام . و او خاتم ولايت على الاطلاق ؛ چرا كه « عديل » مساوى بود .
چون از آن مكاشفه باز آمدم ، تعبير آن به همين « 135 » كردم كه : من ختم ولايت محمّدىام . پس به جهت تحقيق اين تعبير ، با مشايخ آن عصر ، اين واقعه بگفتم ، و نگفتم كه بينندهء آن واقعه كيست ؟ مشايخ جمله ، تعبير به اين كردند كه اين بيننده ختم ولايت محمّدى خواهد بود . و اللّه اعلم .
چون از آن مباحث فارغ شديم ، شروع كنيم در آنچه شيخ شروع كرده در بيان منح اسمايى كه قسيم منح ذاتى است ؛ چنان كه گفت :
هامش
( 135 ) - ن : تعبير آن آيه بهمت كردم ( ك ) .