و اضافت كرد ، ما همان ، به حضرت وى نسبت كرديم از اوصاف كمال « 239 » ؛ چون :
علم و قدرت و ارادت و حيات و امثالها ؛ كه خود را به آن موصوف يافتيم . پس حق را به همان وصف بستوديم ؛ و غير اوصاف كمالى كسى را مجال نسبت آن به حضرت نباشد مگر آن چيزى كه حق - تعالى - بهخودىخود [ در آيات ] خود را به آن بستوده و ياد فرموده . چنان كه از زبان تراجم - كه اولياء و انبياءاند - به ما رسيده به تواتر .
از صورت ؛ چنان كه رسول - صلعم - فرمود كه :
« أن اللّه تعالى خلق آدم على صورته »
. و از مرض : چنان كه در حديث قدسى است كه : مرضت فلم تعدنى .
و از استهزاء : چنان كه در قرآن ياد فرمود كه :
« اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ »
« 240 » .
و از افسوس : چنان كه فرمود :
« سخر اللّه منهم »
« 241 » .
و از ضحك : چنان كه در حديث وارد است كه
« ضحك اللّه ممّا فعلتها البارحة »
. و از قرض خواستن : چنان كه فرمود كه :
مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً
« 242 » .
كه نسبت اين جمله به حق كردن اگر نه حق تعالى خود را نسبت فرموده بودى ، كس را مجال گفتن نبودى ؛ چرا كه : اين جمله با نسبت به خلق ، از صفات ناقصه است ؛ تا حق تعالى را در اين نسبت چه مراد بوده ؟ و علماى ظاهر ، اگر « 243 » عنان
هامش
( 239 ) - ن : از اوصافى كمالى ( ك ) .
( 240 ) - ق ( س 2 - 15 ) اللّه .
( 241 ) - ق ( س 9 - 79 ) سخر .
( 242 ) - ق ( س 2 - 245 ) من .
( 243 ) - ن : ظاهر كه عنان ( ك ) .