125 [ سحر به گوش صبوحىكشان بادهپرست ]
ح
سحر به گوش صبوحىكشان بادهپرست * خروش بلبله خوشتر ز بانك بلبل مست
مرا اگر نبود كام جان و عمر دراز * چه باك چون لب جانبخش و زلف جانان هست
اگر روم بدود اشك و دامنم گيرد * كه از كمند محبّت كجا توانى جست
امام ما مگر از نرگس تو رخصت يافت * چنين كه مست بمحراب مىرود پيوست
ز به سكه در رمضان سخت گفت عالم شهر * چو آبگينه دل نازك قدح بشكست
چگونه از رجام شراب برخيزد * كسى كه در صف رندان دُردنوش نشست
به محشرم ز لحد بىخبر برانگيزند * بدين صفت كه شدم بى خود از شراب الست
عجب نباشد اگر آب رخ بباد رود * مرا كه باد به دستست و دل برفت از دست
كنون ورع نتوان بست صورت از خواجو * كه باز بر سر پيمانه رفت و پيمان بست
126 [ اى لبت بادهفروش و دل من بادهپرست ]
س
اى لبت بادهفروش و دل من بادهپرست * جانم از جام مى عشق تو ديوانه و مست
تنم از مهر رخت موئى و از موئى كم * صد گره در خم هر مويت و هر موئى شست
هركه چون ماه نو انگشتنما شد در شهر * همچو ابروى تو در بادهپرستان پيوست
تا ابد مست بيفتد چو من از ساغر عشق * مىپرستى كه بود بىخبر از جام الست
تو مپندار كه از خود خبرم هست كه نيست * يا دلم بستهء بند كمرت نيست كه هست
آنچنان در دل تنگم زدهاى خيمهء انس * كه كسى را نبود جز تو درو جاى نشست
همه را كار شرابست و مرا كار خراب * همه را باده به دستست و مرا باد بدست
چو بديدم كه سر زلف كژت بشكستند * راستى را دل من نيز بهغايت بشكست
كار ياقوت تو تا بادهفروشى باشد * نتوان گفت به خواجو كه مشو بادهپرست
127 [ اى لبت ميگون و جانم مىپرست ]
س
اى لبت ميگون و جانم مىپرست * ما خراب افتاده و چشم تو مست
همچو نقشت خامهء نقاش صنع * صورتى صورت نمىبندد كه بست
دين و دنيا گر نباشد گو مباش * چون تو هستى هرچه مقصودست هست