تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
پيش تو اى صبا ، چه گويم مدح « 1 » * گر توانى كادا كنى آن را
برسان از كرم زمين بوسم * ور توانى بگوى ايشان را
خدمت ما به دو رسان و بگو * كاى فراموش كرده ياران را
اى ربوده ز من دل و جان را * وى به تاراج داده ايمان را
20
در سر آن دو زلف كافر تو * دل و دين رفت اين مسلمان را
چشم تو مىكند خرابى و ما * بر فلك « 2 » مىزنيم تاوان را
گر خرابى همىكند چه عجب ؟ * خود همين عادتست مستان را
مردم چشم تو سيه كارند * وين نه بس نسبتست انسان را
همه جايى ترا خوشست وليك * بىتو خوش نيست اهل ملتان « 3 » را
25
شاد كن آرزوى دلها را * بزداى از صدور احزان را
قصهء درد من بيا بشنو * مى نيابم ، دريغ ، درمان را
باز سر گشته‌ام همىخواهد * تا چه قصدست چرخ گردان را
خواهدم دور كردن از ياران * خود همين عادتست دوران را
ما چو گويى ، قضا چو چوگانى * چه از آنجا كه گوست چوگان را ؟
30
مىكند خاطرم پياپى عزم * كه كند يك نظاره جانان را
ديده اميدوار مىباشد * تا ببيند جمال خوبان را
منتظر مانده‌ام قدوم ترا * هين وداعى كن اين گران‌جان را
آخر اى جان ، غريب شهر توام * خود نپرسى غريب حيران را ؟
هر غريبى كه در جهان‌بينى * عاقبت بازيابد اوطان را
35
جز عراقى كه نيست اميدش * تا بيند وصال كمجان را
من نگويم كه حسنت « 4 » افزون باد * چون بدان راه نيست نقصان را
باد عمرت فزون و دولت يار * تا بود دور چرخ گردان را
هامش
( 1 ) خ ل : اى صبا شوق من به خدمت او . ( 2 ) در اصل : بلك ( 3 ) در 1 : ايمان ( 4 ) در 1 : جسمت