جمله حقيقت است چون هر يكى « 1 » بيدار شوند بيقين بدانند كه در خواب بودهاند و آنچه مىديدهاند خيال و نمايش بوده است « 2 » .
باب دوم در سخن اصحاب نور در بيان وحدت وجود
و اين يك قسم را اصحاب نور از جهت آن مىگويند كه هر كه به اين مقام مىرسد مىداند كه او زنده است جاويد و فعل نور اينست كه هستى مىبخشد و فعل نار آنست كه هستى مىسوزد .
« 3 » بدانكه اصحاب نور هم دو طايفهاند و هر دو طايفه مىگويند كه وجود يكى بيش نيست و آن وجود خدايست و خداى وجوديست احد حقيقى و واجبى ازلى و ابدى و در وجود او كثرت و اجزا نيست و به غير از وجود وى چيزى ديگر موجود نيست آنگاه مىگويند كه هرچه موجود است جمله بهيكبار وجود خدايست از جهت آنكه در وجود من حيث الوجود دويى و كثرت امكان ندارد و وجود وجود خدايست و به غير خداى وجود ديگر نيست . پس به ضرورت لازم آيد كه هرچه موجود باشد جمله بهيكبار وجود خداى باشد پس اول وى باشد و آخر وى باشد و ظاهر وى باشد و باطن هم وى باشد اينست معنى
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
« 4 » . رباعى
هر نقش كه بر تخته هستى پيداست * آن صورت آنكسست كآن نقش آراست
درياى كهن چو برزند موجى نو * موجش خوانند و در حقيقت درياست
اينست سخن اصحاب نور در حقيقت وجود .
فصل
بدانكه اهل كثرت در كثرت از آن ماندهاند كه حكمت اسامى را ندانستهاند و طريق وضع اسماء معلوم نكردهاند لاجرم از اسماء نتوانستند رسيد و بدين سبب بشرك و سرگردانى گرفتار شدند . و اهل وحدت از كثرت از آن بيرون
هامش
( 1 ) - از خواب
( 2 ) - و السلام
( 3 ) - فصل
( 4 ) - حديد 3