جامه پشمين از براى كد كنند * بو مسيلم را لقب احمد كنند « 1 »
حرف درويشان بدزديده بسى * تا گمان آيد كه هست او خود كسى
خرده گيرد در سخن بر بايزيد * ننگ دارد از درون او يزيد
هركه داند مرو را چون بايزيد * روز محشر حشر گردد با يزيد
بينوا از نان و خوان آسمان * پيش او ننداخت حق يك استخوان
او ندا كرده كه خوان بنهادهام * نايب حقم ، خليفهزادهام
الصلا سادهدلان پيچپيچ * تا خوريد از خوان جودم هيچهيچ
سالها بر وعدهء فردا كسان * گرد آن در گشته فردا نارسان
دير بايد تا كه سرّ آدمى * آشكارا گردد از بيش و كمى
زير ديوار تنش گنجيست يا * خانهء مار است و مور و اژدها
چونكه پيدا گشت كان چيزى نبود * عمر طالب رفته آگاهى چه سود « 2 » .
موافق تصويرى كه مولوى به دست مىدهد و تقريبا همزمان با عزيز نسفى است ، اين نكته روشن مىگردد كه زهاد و پارسايان آغازين تصوف در مرور زمان تبديل به كسانى شدهاند كه فريب خلق را دامن همت به كمر بسته و خود را مردان خدا جلوه مىدهند .
وقتى مردم بفهمند كه از مردان دروغين خدا چه بر سر آنها آمده است ، ديگر دير شده و سار از درخت پريده است و به قول مولوى « عمر طالب رفته » و آگاهى سودى ندارد ، مگر آنكه تجربهاى باشد آيندگان را كه عبرت آموزند و با هر دستى دست بيعت ندهند .
هامش
( 1 ) . مثنوى دفتر اول .
( 2 ) . مثنوى ، دفتر اول .