تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة الحقايق ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
جامه پشمين از براى كد كنند * بو مسيلم را لقب احمد كنند « 1 » حرف درويشان بدزديده بسى * تا گمان آيد كه هست او خود كسى خرده گيرد در سخن بر بايزيد * ننگ دارد از درون او يزيد هركه داند مرو را چون بايزيد * روز محشر حشر گردد با يزيد بينوا از نان و خوان آسمان * پيش او ننداخت حق يك استخوان او ندا كرده كه خوان بنهاده‌ام * نايب حقم ، خليفه‌زاده‌ام الصلا ساده‌دلان پيچ‌پيچ * تا خوريد از خوان جودم هيچ‌هيچ سال‌ها بر وعدهء فردا كسان * گرد آن در گشته فردا نارسان دير بايد تا كه سرّ آدمى * آشكارا گردد از بيش و كمى زير ديوار تنش گنجيست يا * خانهء مار است و مور و اژدها چونكه پيدا گشت كان چيزى نبود * عمر طالب رفته آگاهى چه سود « 2 » .
موافق تصويرى كه مولوى به دست مىدهد و تقريبا هم‌زمان با عزيز نسفى است ، اين نكته روشن مىگردد كه زهاد و پارسايان آغازين تصوف در مرور زمان تبديل به كسانى شده‌اند كه فريب خلق را دامن همت به كمر بسته و خود را مردان خدا جلوه مىدهند . وقتى مردم بفهمند كه از مردان دروغين خدا چه بر سر آنها آمده است ، ديگر دير شده و سار از درخت پريده است و به قول مولوى « عمر طالب رفته » و آگاهى سودى ندارد ، مگر آنكه تجربه‌اى باشد آيندگان را كه عبرت آموزند و با هر دستى دست بيعت ندهند .
هامش
( 1 ) . مثنوى دفتر اول . ( 2 ) . مثنوى ، دفتر اول .
زبدة الحقايق ( فارسى ) — صفحة 31 | عزيز الدين النسفي / حق وردى ناصرى