نگرفته است حظّى يافته است ناقص لاجرم در آن حظّ غرق نشده است حسّ ديگرش حظّ مىطلبد عدد « 1 » مىطلبد هر حسّى حظّى جدا « 2 » . حواس جمعند از روى معنى . از روى صورت متفرّقند . چون يك عضو را استغراق حاصل شد همه در وى مستغرق شوند . چنانك مگس بالا مىپرد و پرش مىجنبد و سرش مىجنبد و همه اجزاش مىجنبد . چون در انگبين غرق شد ، همه اجزاش يكسان شد ، هيچ حركت نكند . استغراق آن باشد كه او در ميان نباشد و او را جهد نماند و فعل « 3 » و حركت نماند غرق آب باشد .
هر فعلى را كه ازو آيد ، آن فعل او نباشد ، فعل آب باشد . اگر هنوز در آب دست و پاى « 4 » مىزند او را غرق نگويند يا بانگى مىزند كه « آه غرق شدم » اين را نيز استغراق نگويند .
آخر اين « انا الحقّ » گفتن « 5 » مردم مىپندارند كه دعوى بزرگى است « 6 » . انا الحق عظيم تواضع است زيرا اينكه « 7 » مىگويد « من عبد خدايم » دو هستى اثبات مىكند يكى خود را و يكى خدا را . امّا آنكه « انا الحق » مىگويد خود را عدم كرد به باد داد .
مىگويد « انا الحق « 8 » » يعنى « من نيستم ، همه اوست ، جز خدا را هستى نيست ، من به كلّى عدم محضم و هيچم . » تواضع درين بيشترست اين است كه مردم فهم نمىكنند اينكه مردى بندگى كند براى خدا حسبة للّه آخر بندگى او در ميان است اگرچه براى خداست ، خود را مىبيند و فعل خود را مىبيند و خداى را مىبيند . او غرق آب نباشد . غرق آب آن كس باشد كه درو هيچ جنبشى و فعلى نماند ، امّا جنبشهاى او جنبش آب باشد .
شيرى در پى آهويى « 9 » كرد 103 آهو از وى مىگريخت دو هستى بود « 10 » : يكى هستى شير و يكى هستى آهو . امّا چون شير به او رسيد « 11 » و در زير پنجهء او قهر شد و از هيبت شير بىهوش و بىخود شد ، در پيش شير افتاد . اين ساعت « 12 » هستى شير ماند . تنها هستى آهو محو شد و نماند .
هامش
( 1 ) . اصل : علا - ظ ، علاوه
( 2 ) . ح : هر حسّى را جدا حظّى
( 3 ) . ح : و فعل نماند
( 4 ) . ح : پايى
( 5 ) . اصل : گفتند
( 6 ) . ح : افزوده ، انا العبد گفتن دعوى بزرگ است
( 7 ) . ح : كه اينكه
( 8 ) . ح : كه انا الحق
( 9 ) . ح : آهو
( 10 ) . ح : تا مىگريخت دو هستى بود
( 11 ) . ح : برو رسيد
( 12 ) . ح : آن ساعت