مىجنبانيدم « 1 » و تحسين مىكردم كه معلوم است كه مقصود او از آن شعر چيست سر مىجنبانيدم و تحسين مىكردم كه معلوم است « 2 » . پس معلوم شد كه اصل مقصودست آن شعر فرع مقصودست كه اگر آن مقصود نبودى آن شعر نگفتى « 3 » پس اگر به مقصود نظر كنند دويى نماند . دويى در فروع است اصل يكى است همچنانك « 4 » مشايخ 57 اگرچه به صورت گوناگونند « 5 » و به حال « 6 » و افعال و احوال و اقوال « 7 » مباينت است امّا از روى مقصود يك چيزست و آن طلب حقّ است چنانكه بادى كه در سراى « 8 » بوزد گوشهء قالى برگيرد « 9 » اضطرابى و جنبشى در گليمها پديد آرد ، خس و خاشاك را بر هوا برد ، آب حوض را زره زره گرداند ، درختان و شاخها و برگها را در رقص آرد آن همه « 10 » احوال متفاوت و گوناگون « 11 » مىنمايد ، امّا از روى مقصود و اصل و حقيقت يك چيزست زيرا جنبيدن همه از يك باد است .
گفت كه ما مقصّريم . فرمود كسى را اين انديشه « 12 » آيد و اين عتاب به او فروآيد « 13 » كه آه در چيستم و چرا چنين مىكنم ؟ اين دليل دوستى و عنايت است كه و يبقى الحبّ « 14 » ما بقى العتاب 58 زيرا عتاب با دوستان كنند با بيگانه عتاب نكنند ، اكنون اين عتاب نيز متفاوت است بر آنكه او را درد مىكند و از آن خبر دارد دليل محبّت و عنايت در حق او باشد ، امّا اگر عتابى رود و او را درد نكند اين دليل محبّت نكند چنانك « 15 » قالى را چوب زنند تا گرد ازو جدا كنند اين را « 16 » عقلا عتاب نگويند امّا اگر فرزند خود را و محبوب خود را بزنند عتاب آن را گويند و دليل محبّت در چنين محل پديد آيد . پس مادام كه در خود دردى و پشيمانيى مىبينى دليل عنايت و دوستى حقّ است اگر در برادر خود عيب « 17 » مىبينى آن عيب در توست « 18 » كه درو مىبينى 59 عالم همچنين « 19 » آيينه است نقش خود را درو مىبينى كه المؤمن مرآة المؤمن 60 آن عيب را از خود جدا كن زيرا آنچ ازو مىرنجى از خود مىرنجى .
هامش
( 1 ) . ح : افزود : يعنى مىدانستم كه مقصود او از آن شعر چيست سر مىجنبانيدم
( 2 ) . ح : ندارد
( 3 ) . ح : آن شعر گفته نشدى
( 4 ) . ح : همچنان طرق
( 5 ) . ح : گوناگون است
( 6 ) . ح : و به مجال و به مقال
( 7 ) . ح : ندارد
( 8 ) . ح : همچنانكه بادى كه در اين سراى
( 9 ) . ح : بگيرد
( 10 ) . ح : اين همه
( 11 ) . ح : متفاوت گوناگون
( 12 ) . ح : كه اين انديشه
( 13 ) . ح : بر او فرود آيد
( 14 ) . ح : الودّ
( 15 ) . ح : نباشد همچنانكه
( 16 ) . ح : آن را
( 17 ) . ح : عيبى
( 18 ) . ح : در تست
( 19 ) . ح : عالم برادر همچون