صاحب باغ آمد و گفت اى دنى * از خدا شرميت كو چه مىكنى
گفت از باغ خدا بندهء خدا * گر خورد خرما كه حق كردش عطا
عاميانه چه ملامت مىكنى * بخل بر خوان خداوند غنى
گفت اى ايبك بياور آن رسن * تا بگويم من جواب بو الحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت * مىزدش بر پشت و پهلو چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمى بدار * مىكشى اين بىگنه را زارزار
گفت كز چوب خدا اين بندهاش * مىزند بر پشت ديگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او * من غلام و آلت فرمان او
( ص 516 ، س 6 به بعد )
( 308 ) س 5 ، « حاصل آنست كه عالم الخ » در مثنوى همين مضمون را در بيتى نغز گويد :
اين جهان كوهست و فعل ما ندا * سوى ما آيد نداها را صدا
( 309 ) س 9 ، « بانگ خوش دار الخ » از سنايى است و در حديقه ، چاپ آقاى مدرس رضوى ، ص 145 توان ديد .
( 310 ) س 19 ، « خوشآوازت الخ » از قصائد سنايى و تمامت بيت چنين است :
ترا بس ناخوش است آواز ليكن اندرين گنبد * خوشآوازت همىدارد صداى گنبد خضرا
( 311 ) ص 174 ، س 1 ، « ما همچون كاسهايم بر سر آب » اين تمثيل را در مثنوى به شكل ديگر آورده و گفته است :
صورت ما اندرين بحر عذاب * مىدود چون كاسهها بر روى آب
تا نشد پر بر سر دريا چو طشت * چونكه پر شد طشت در وى غرق گشت
( ص 30 ، ص 18 )
( 312 ) س 3 ، « قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن » حديث نبوى است و در احياء علوم الدّين ، ج 1 ، ص 76 به همين اسلوب روايت شده و مسلم آن را به طريق ذيل نقل مىكند : ان قلوب بنى آدم كلّها بين اصبعين من اصابع الرحمن كقلب واحد يصرّفه حيث يشاء - صحيح مسلم ، ج 8 ، ص 51 - و در جامع صغير ، ج 1 ، ص 83 و ج 2 ، ص 151 ، و