حق راه يافت او از من خويشتر و آشناتر بود و او متعلّقتر بود از من . پس قربت او ميسّر نشود الا به بندگى . او معطى على الاطلاق است . دامن دريا پرگوهر كرد و خار را خلعت گل پوشانيد و مشتى خاك را حيات و روح بخشيد بىغرض « 9 » و سابقهاى و همهء اجزاى عالم از او نصيب دارند .
كسى چون بشنود كه در فلان شهر كريمى هست كه عظيم بخشها و احسان مىكند ، بدين اميد البتّه آنجا رود تا ازو بهرهمند گرد . پس چون انعام حقّ چنين مشهور است و همهء عالم از لطف او « 10 » باخبراند چرا ازو گدايى نكنى و طمع خلعت و صله « 11 » ندارى ؟
كاهلوار نشينى « 12 » كه « اگر او خواهد ، خود مرا بدهد » و هيچ تقاضا نكنى . سگ كه عقل و ادراك ندارد ، چون گرسنه شود و نانش نباشد پيش تو مىآيد و دنبك « 13 » مىجنباند يعنى « مرا نان ده كه مرا نان نيست و تو را هست . » اينقدر تميز « 14 » دارد . آخر تو كم از سگ نيستى كه او به آن راضى نمىشود كه در خاكستر بخسبد و گويد كه « اگر خواهد مرا خود نان بدهد « 15 » ؟ » لابه مىكند و دم مىجنباند . تو نيز دم بجنبان و از حق بخواه و گدايى كن كه پيش چنين معطى گدايى كردن عظيم مطلوب است . چون بخت ندارى از كسى بخت بخواه « 16 » كه او صاحب بخل نيست « 17 » و صاحب دولت است .
حق عظيم نزديك است به تو . هر فكرتى و تصوّرى كه مىكنى او ملازم آن است زيرا آن تصوّر و انديشه را او هست مىكند و برابر تو مىدارد . الّا او را از غايت نزديكى نمىتوانى ديدن . و چه عجب است كه هر كارى كه مىكنى عقل تو با توست و در آن كار شروع دارد و هيچ عقل را نمىتوان ديدن اگرچه به اثر مىبينى ، الّا ذاتش را نمىتوان ديدن مثلا كسى در حمّام رفت گرم شد هرجا كه در حمّام « 18 » مىگردد آتش با اوست و از تأثير تاب آتش گرمى مىيابد ، الّا آتش را نمىبيند . چون بيرون آيد و آن را « 19 » معين ببيند و بداند كه از آتش گرم مىشوند « 20 » ، بداند كه تاب حمّام نيز از آتش بود . وجود آدمى نيز
هامش
( 9 ) . ح : بىغرضى
( 10 ) . ح : از او
( 11 ) . ح : صلت
( 12 ) . ح : بنشينى
( 13 ) . ح : دمّك
( 14 ) . ح : تمييز
( 15 ) . ح : دهد
( 16 ) . ح : خواه
( 17 ) . ح : صاحب بخت است
( 18 ) . ح : ندارد
( 19 ) . ح : و آتش را
( 20 ) . ح : مىشود