آن معنى را تصوّر و ادراك نتواند كردن و همچنانكه حق تعالى مىفرمايد كه « 1 »
وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ وَ لَا الظُّلُماتُ وَ لَا النُّورُ وَ لَا الظِّلُّ وَ لَا الْحَرُورُ
« * » . ايمان را به نور نسبت كرد و كفر را به ظلمت يا ايمان را به سايهء خوش نسبت فرمود و كفر را به آفتاب سوزان بىايمان كه مغز را به جوش آرد و چه ماند روشنى و لطف ايمان به نور آن « 2 » جهان يا فرخجى و ظلمت كفر به تاريكى اين عالم ؟
اگر كسى در وقت سخن گفتن ما مىخسبد « 3 » ، آن خواب از غفلت نباشد بلكه از امن « 4 » باشد . همچنانكه كاروانى در راهى صعب مخوف در شب تاريك مىرود و مىرانند از بيم ، تا نبادا 329 كه از دشمنان آفتى برسد . همينكه آواز سگ يا خروس به گوش ايشان رسد و به ده « 5 » آمدند ، فارغ گشتند و پا كشيدند 330 و خوش خفتند . در راه كه هيچ آواز و غلغله نبود از خوف خوابشان نمىآمد « 6 » و در ده به وجود امن ، با آن همه غلغلهء سگان و خروش خروس ، فارغ و خوش ، در خواب مىشوند . سخن ما نيز از آبادانى و امن مىآيد و حديث انبياء و اولياست ، ارواح چون سخن آشنايان مىشنوند ، ايمن مىشوند و از خوف خلاص مىيابند زيرا ازين « 7 » سخن بوى اميد و دولت مىآيد . همچنانكه كسى در شب تاريك با كاروانى همراه است از غايت خوف هر لحظه مىپندارد كه حراميان با كاروان آميخته شدهاند . مىخواهد تا سخن همراهان بشنود و ايشان را به سخن بشناسد .
چون سخن ايشان مىشنود ايمن مىشود . قل يا محمد أقرا « 8 » زيرا ذات تو لطيف است ، نظرها به او نمىرسند . چون سخن مىگويى درمىيابند كه تو آشناى ارواحى ، ايمن « 9 » مىشوند و مىآسايند . سخن بگو .
شعر « 10 » :
كفى بجسمى نحو لا أنّى رجل * لو لا مخاطبتى ايّاك لم ترنى 331
هامش
( 1 ) . ح : ( كه ) ندارد
( * ) سورهء فاطر آيههاى 19 تا 21 و در اصل و ح چنين است و لا يستوى الظلمات الخ
( 2 ) . ح : اين
( 3 ) . در حاشيهء نسخهء ح به خط متن نوشته شده ( علم الدين بود )
( 4 ) . ح : از آن
( 5 ) . ح : و به ديه
( 6 ) . ح : نمىآيد
( 7 ) . ح : كه از اين
( 8 ) . ح : افزوده : تو بگوى
( 9 ) . اصل : ارواح يمن
( 10 ) . ح : شعر ندارد