در زمين حيوانكى است كه زير زمين مىزيد و در ظلمت مىباشد . او را چشم و گوش نيست زيرا در آن مقام كه اوباش دارد ، محتاج چشم و گوش نيست . چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا دهند ؟ نيست كه خداى را چشم و گوش كم است يا بخل « 1 » هست الّا او چيزى « 2 » به حاجت دهد . چيزى كه بىحاجت دهد برو بار گردد . حكمت و لطف و كرم حق بار برمىگيرد ، بر كسى بار كى نهد « 3 » ؟ مثلا آلت درودگر را از تيشه و ارّه و مبرد و غيره به درزيى دهى كه اين را بگير ، آن برو بار گردد چون به آن كار نتواند كردن .
پس چيزى را به حاجت دهد ، ماند 235 . همچنانكه آن كرمان در زير زمين در آن ظلمت زندگانى مىكنند ، خلقانند در ظلمت « 4 » اين عالم ، قانع و راضى و محتاج آن عالم و مشتاق ديدار نيستند . ايشان را آن چشم بصيرت و گوش هوش به چه كار آيد ؟ كار اين عالم به اين چشم حسى كه دارند برمىآيد . چون عزم « 5 » آن طرف ندارند آن بصيرت به ايشان چون دهند كه به كارشان « 6 » نمىآيد « 7 » ؟
تا ظن نبرى كه رهروان نيز نيند * كامل صفتان بىنشان نيز نيند
زين گونه كه تو محرم اسرار نهاى * مىپندارى كه ديگران نيز نيند
اكنون عالم به غفلت قايم است كه اگر غفلت نباشد اين عالم نماند . شوق خدا و ياد آخرت و سكر و وجد معمار آن عالم است . اگر همهء آن رو نمايد به كلّى به آن عالم رويم و اينجا نمانيم و حق تعالى مىخواهد كه اينجا باشيم « 8 » تا دو عالم باشد . پس دو كدخدا را نصب كرد : يكى غفلت و يكى بيدارى تا هر دو خانه معمور ماند « 9 » .
هامش
( 1 ) . ح : يا بخلى
( 2 ) . ح : الا چيزى
( 3 ) . اصل : نهند
( 4 ) . ح : در ظلمات
( 5 ) . ح : و عزم
( 6 ) . ح : چون به كارشان
( 7 ) . ح : افزوده : رباعى
( 8 ) . ح : مىباشيم
( 9 ) . ح : مانند