باز در بازآمدن آشفته او * « كَلِمينى يا حُمَيرا » گفته او
زان شد آمد چون بينديشد خرد * مى ندانم تا برد يك جان ز صد
عقل را در خلوتِ او راه نيست * علم نيز از وقتِ او آگاه نيست
چون به خلوت جشن سازد با خليل * گر بسوزد در نگنجد جبرئيل
چون شود سيمرغِ جانش آشكار * موسى از دهشت شود موسيجهوار
رفت موسى بر بساط آن جناب * خَلْعِ نعلَيْن آمدش از حق خطاب
چون به نزديك او شد از نعلين دور * گشت در وادى المقدّس غرقِ نور
باز در معراج شمعِ ذو الجلال * مىشنود آوازِ نعلَينِ بلال
موسىِ عمران اگر چه بود شاه * هم نبود آنجاش با نعلين راه
اين عنايت بين كه بهرِ جاهِ او * كرد حق با چاكرِ درگاه او
چاكرش را كرد مردِ كوىِ خويش * داد با نعلين راهش سوىِ خويش
موسىِ عمران چو آن رتبت بديد * چاكرِ او را چنان قربت بديد ،
گفت « يا ربْ ز امَّتِ او كن مرا * در طفيلِ همّتِ او كن مرا . »
گر چه موسى خواست اين حاجت مدام * ليك عيسى يافت اين عالى مقام