كرده چاهى خشك را در خشكسال * قطرهء آبِ دهانش پُر زلال
ماه از انگشتِ او بشكافته * مهر در فرمانش از پس تافته
بر ميانْ دو كتفِ او خورشيدوار * داشته مُهرِ نبوّت آشكار
گشته در خير البلاد او رهنمون * « و هْوَ خَيْرُ الخَلْقِ فى خَيْرِ القُرون »
كعبه زو تشريف بيتُ اللّه يافت * گشت ايمن هر كه در وى راه يافت
جبرئيل از دستِ او شد خرقهدار * در لباسِ دِحْيَه زان گشت آشكار
خاك در عهدش قوىتر چيز يافت * مسجدى يافت و طهورى نيز يافت
سرِ يكْ يكْ ذرّه چون بودش عيان * امّى آمد ، گو ز دفتر بر مخوان
چون زفانِ حق زفانِ اوست بس * بهترين عهدى زمانِ اوست پس
روزِ محشر محو گردد سر به سر * جز زفانِ او زفانهاىِ دگر
تا دمِ آخر كه برمىگشت حال * شوق كرد از حضرتِ عزّت سؤال
چون دلش بى خود شدى در بحرِ راز * جوش او ميلى برفتى در نماز
چون دلِ او بود درياىِ شگرف * جوش بسيارى زند درياىِ ژرف
در شدن گفته « ارِحْنا يا بلال ! » * تا برون آيم ازين ضيقِ حِبال