( 768 ) قال : مستأنس بحقّ در قرب قرب افتد . به رؤيت جمال متلذّذ شود ، ولهش پديد آيد . آنگه نزديك شود ، طريق جرأتش بگشايند ، انبساطش پديد آيد . چون به دو انبساط كند بسقوط حجّت احتشام در امتحان ، حقّ بنعت مراد وى او را شود . عاشق همچون طفل شود در كنار مادر . چون عزّت احتشام ربوبيّت برخيزد بحقّ ، حقّ را مستأنس شود . اگر چنين نبودى ، حدث در قدم چون ماندى ؟
ليكن با بنده نور ابتداء هيبت بماند ، زيرا كه در همه وقت داند كه بنده بنده است ، و حقّ حقّ . با همه انبساط در بساط عظمت ذرّهئى شود . نبينى كه مست كوه باديهء طور سينا در مقام انبساط چون گفت
« إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ »
« 10 » ؟ اين رفع حشمت است . گفتن كه
« تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ »
« 11 » بقاء هيبت است . و همچنين
« أَرِنِي »
« 13 » گفتن ارتفاع حشمتست . و
« تُبْتُ إِلَيْكَ »
« 12 » وجود هيبت .
264 فصل ( فى الشطحيّة 36 للحلّاج )
( 769 ) در اشارت شطح كند « معرفت در ضمن نكره مخفيست ، و نكره در ضمن معرفت مخفيست . »
( 770 ) قال : فحواى اشارت برآنست كه حقيقت عرفان در عجز است از ادراك حقّ به معرفت . چون عاجز گشت در عنوان قدم از يافتن
هامش
( 10 )إِنْ هِيَ . .: سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 154
( 11 )تُضِلُّ . .: ايضا
( 13 )أَرِنِي . .: سورهء 7 ايضا ، آيهء 139
( 12 )تُبْتُ . .: ايضا ، آيهء 140