تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
را بر آن انكار رفته بود و قبول نيفتاده . من هم درين روز به نزديك موفق الدين رفتم با من گفت : برادرت عماد الدين امروز اينجا « 1 » بود و از كرامت پدرت شيخ الاسلام ما را چيزى برگفت ، و بهر وقت كه مىآيد از كرامتهاى پدرت چيزى برمىگويد ، و تو از آن هيچ نمىگويى ، آن چگونه است ؟ و مرا پيش از آنكه نزديك او خواستم رفت انكار او معلوم شده بود ، و من از بهر جواب او مىرفتم . گفتم : من ترا كرامات از آن پدر خود شيخ الاسلام برگويم كه تو آن را البته منكر نتوانى شد و به ضرورت اقرار فرا دهى كه چنان است ، و گر انكار كنى و مقر نگردى عقل را مكابره كرده باشى ، و بناء آن كرامت بر عين حقيقت است . فرمود كه ببايد گفت اين عجب سخن باشد كه انكار و اعتراض را بر آن مجال نباشد . گفتم : اول بارى بدانكه مردمان زر دوست دارند و در دلهاى ايشان عزيز است و عزتى تمام دارد و اين كرامت كه هر كس مىگويد كه زر در دست پدرم شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز خاك ، و ريگ و سنگ زر شده است ، و شكر و خرما زر شده است ، و عرق پيشانى بماليده زر شده ، و نى بوريا و كاه زر شده است ، و رشتهء مصلى مىتافته زر شده ، و سنجد به درخواست او لعل پاره‌اى شده است ، و سه مرواريد در نظر او آب شده است و يكى منعقد شده است ، و خانقاه در نظر او زر شده است ، و هرچه خواستست حق تعالى بلطف و كرم و جود و عنايتى كه در حق پدرم داشته است راست مىآورده است ، و امثال اين كرامت ، اگر چند راست است كه باز مىگويند و بر آن تعجب مىنمايند ، آن از عزت و محبت زر و جواهر است در دلهاى ايشان . اما پدرم شيخ الاسلام قدس اللّه روحه العزيز [ را ] كرامتهاست ازين بسيارى بزرگتر و عجب‌تر كه مردمان آن را كرامت نمىدانند و از آن نمىگويند . خواجه موفق الدين گفت : آن چيست بگوى تا بشنوم . گفتم : يكى از آن جمله آنست كه رنگ دادن چيزها [ و ] از صفتى
هامش
( 1 ) - اينجا) B (؛ اصل : آنجا