و عقوبت است . تدبير چيست ؟ گفت : يا نبىالله « 1 » نذرت مطلق است يا عزم استثنا كردهاى ؟ سليمان « 2 » گفت : نذر « 3 » استثنا كردهام ، اگر عذر غيبت پيدا كند « 4 » ، من او را از قتل و عقوبت رها كنم . هدهد گفت : من به غيبت « 5 » معذورم . و سفر كردن از براى عبرت ديدن و علم آموختن روا باشد . من درين عالم هوا سفر كردم تا ترا از عجايب خبر آرم ، اينك آمدم و آوردم ، « وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ ؟ » « 1 - » القصة و هى « 6 » مشهوره . « 7 » هدهد در چنگ عقاب سليمان بود « 8 » ، چون خبر سبا گفت رستگار شد « 9 » . آنك سليمان را از سبا خبر دهد از عقوبت رستگار شود . آنك مالك را از خداى جهان خبر دهد ، به دوزخ كى گرفتار شود .
قصه :
سيم « 10 » : باد بود كى يعقوب را از « 11 » يوسف خبر داد . قوله تعالى « 12 » : « إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ . » « 2 - » و آن چنان بود كى چون بشير با برادران يوسف از مصر بدر آمد و دو منزل راه برفت « 13 » ، آن پيراهن « 14 » از بار برآوردند و بيفشاندند . باد صبا بامر و اذن « 15 » خدا آن بوى را در صحبت خود ببرد و بمشام يعقوب رسانيد . يعقوب از هشتاد فرسنگ زمين فرياد برآورد گفت : « إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ . » « 3 - » قوم او در گرد او « 16 » نشسته بودند گفتند « 17 » : « تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ « 4 - » ، اى لفى محبتك السابقة . » گفتند : از وفات يوسف « 18 » چهل « 19 » سال برآمد و تو هنوز « 20 » خمار شربت « 21 » عشق از سر بدر نكردى « 22 » ؟