لطيفه :
برادران از حقيقت حال يوسف غافل بودند ، يوسف نامه بدست ايشان داد ، انكار كردند . صاع گواهى داد ، اقرار ندادند « 4 » . يوسف پرده برداشت و گفت : اينك منم يوسف « 5 » . خود دانيد كى با من چه كردهايد « 6 » ؟ ملك تعالى بنده را در مقام « 7 » سؤال « 8 » بدارد « 9 » . نامه بدست او دهد ، انكار كند ، « وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ . » « 1 - » دست و پاى او گواهى دهد « 10 » ، تكذيب كند . جبّار عالم « 11 » حجاب جلال بردارد ، گويد : اى بندهء من « 12 » اينك منم خداوند تو . تو خود دانى « 13 » كى با ما « 14 » چه كردهاى « 15 » ؟ « أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى ؟ » « 2 - » برادران يوسف چون خجالت بديدند ، كشتن بر آن « 16 » اختيار كردند . عاصيان فردا به حضرت چون شرمسارى و خجالت ببينند سوختن بر آن « 17 » اختيار كنند . در خبر مىآيد كى فردا نامه بدست بنده دهند بنده در « 18 » نگرد عنوان نامه سياه بيند ، داند كى اندرون نامه « 19 » خير نيست . نامه از دست بنهد و راه دوزخ گيرد . خطاب آيد : اى بنده كجا مىروى ؟ نخست نامه برخوان . گويد : بار خدايا « 20 » نامه خواندم . بفرما و دستورى ده تا به دوزخ شوم . [ 137 الف ] ملك