لطيفه « 4 » :
عاصيان نيز « 5 » با ملك تعالى همين گويند : ملكا چنانك تويى ترا نستوديم « 6 » ، « هو اللّه الذى لا إله الا هو . » و چنانك حال ماست با تو « 7 » نموديم ، « وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ . » « 1 - » و آورديم آنچ ما « 8 » مالك آن بوديم ، « خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً . » « 2 - » در آن « 9 » منگر كى ما كهايم و « 10 » چونيم و چه داريم ، در آن نگر كى تو كه « 11 » اى و چونى و « 12 » چه دارى « 13 » .
قصه :
يوسف پرسيد كى پدرتان مى چه كند « 14 » ؟ گفتند : در بيت الاحزان نشسته است و از درد و فرقت « 15 » فرزندان « 16 » مىنالد . گفت : كدام فرزند ؟ گفتند : يوسف و ابن يامين . گفت : اين دو كدام را بيشتر « 17 » ياد مىكند « 18 » ؟ گفتند : يوسف را . گفت : از او نوميد نگشته « 19 » است ؟ گفتند : نه كى هنوز اميد مىدارد . يوسف چون اين بشنيد گريه « 20 » بر او غالب شد و صبر ازو زائل شد ، دست فرا « 21 » كرد و حجاب برداشت و گفت : « هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ . » « 3 - » خود مىدانيد « 22 » كى شما « 23 » چه كرديد با يوسف « 24 » [ و برادر وى ] و او را بچه محنت « 25 » درافگندهايد « 26 » ؟ ايشان در او نگاه كردند گفتند : تو يوسفى ؟ « قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي . » « 4 - » برادران چون يوسف را بديدند بر تخت نشسته و ابن يامين