[ مقدمه ]
كتاب قصهء يوسف « 1 »
بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين « 2 »
سپاس خداوندى را كى قادر بر كمالست و آفريدگار روز و شب و ماه « 3 » [ و ] سالست ، در ذات « 4 » هستى بىهمالست و در صفات و صنع بىمثال است ، و درود بر « 5 » مصطفى كى پيشواى امت و اصحاب و آلست .
احوال « 6 » چنين گويد خواجه امام اجل تاج الدّين سيف النظر جمال الائمة ابو بكر احمد بن محمد بن زيد الطوسى قدس اللّه روحه و نوّر ضريحه « 7 » كى چون از ديار خوراسان « 8 » نهضت كرديم و ببلاد كوهستان و عراق رحلت كرديم ، رغبتها در علم فقه و ادب فاتر ديديم و دواعى خلق بر تذكير و تحصيل علم « 9 » وافر ديديم ، تا به حدى كى در محافل « 10 » رسوم علم نظم مندرس گشته بود و هر كس بعلم وعظ ملابس گشته بود .
در هر شهر كى خلق را موعظه كرديم و با راه رشاد « 11 » ايشان را دعوت كرديم از ما التماس كردند كى در فن موعظه « 12 » مجموعى « 13 » سازيم و آنچ مكنون وسع و بيان بود و دلايل « 14 » اهل ايمان بود درو بپردازيم . بهر جا مانعى پيدا شد از موانع زمان و عايقى از عوايق آسمان چون « 15 » ازدحام اشتغال « 16 » و سرعت انتقال تا « 17 »
هامش
( 1 ) - + عليه السلام
( 2 ) - « و به نستعين » ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + محمد
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - رضى اللّه عنه
( 8 ) - خراسان
( 9 ) - بر تحصيل علم و تذكير
( 10 ) - محاصل
( 11 ) - رشد
( 12 ) - مواعيظ
( 13 ) - مجموعهء
( 14 ) - + راه
( 15 ) - + از
( 16 ) - در متن : اشغال
( 17 ) - ندارد