نكته :
« 6 » چون برادران يوسف بر پدر ، الحاح كردند در التماس و خواستن « 7 » يوسف ، او گفت : چكنم اى « 8 » فرزندان ، هر چند كى در دل نظر مىكنم ، از دلم برنمىآيد « 9 » كى او را از پيش خود دور و جدا « 10 » كنم . « قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ . » « 1 - » و نيز مىترسم كى از حال او غافل شويد گرگى « 11 » از صحرا درآيد و او را بخورد و مرا در فراق او « 12 » بگذارد « 13 » . « قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ . » « 2 - » فرزندان گفتند : اى « 14 » پدر ما ده كسيم و در ميان ما كس است « 15 » كى هفتاد شير « 16 » او را نهبس است ، اگر گرگ يوسف را از ميان ما در ربايد اى بسا عيبا كى به روزگار ما درآيد . يعقوب گفت . اكنون [ 30 ب ] دلم پارهاى ساكن شد ، فرداش بشما تسليم كنم . در ساعت جبريل امين از حضرت رب العالمين آمد ، كى : يا يعقوب « 17 » ترس « 18 » از گرگ خونخوار و اميدت به فرزندان مكار