عبهر رجا و گل اميد از روضهء سعادت بر موجب ارادت چيدن گرفت .
اى درويش جلال او عزّ خويش عرضه مىكند ، و جمال او لطف خويش جلوه مىكند .
جلال او همه گويندگان را گنگ مىكند ، و جمال او همه گنگان را گويا مىكند . هر كجا در عالم گنگى است گنگ كردهء جلال اوست ، و هر كجا در عالم ناطقى است به سخن آوردهء جمال اوست . من شاهد جلاله طالت احزانه ، و من شاهد جماله زالت احزانه .
اى عقول مستغرق لطف تو ، و اى قلوب مستهلك كشف تو . عزيز من عرفه عرف انّه وراء ما وصفه . اى داغكنندهء دلها ، و اى مرهم فرستندهء جانها . اى جراحتكننده و مرهمنهنده ، و اى دلها را با اندوه خويشاوندى داده ، و اى جانها را با طرب عقد وصلت بسته .
اى سينهها را با عشق ممزوج كرده ، اى جگرها را با درد آشنايى داده . اى صد هزار صديق با تحقيق را در خونابهء ديدار عزّ خود گردانيده ، و اى صد هزار عاصى و خراباتى را به لطف و فضل خود به مقام قرب رسانيده . ما تقلّب واحد من جاحد و ساجد الّا فى قبضة الملك العزيز الواحد ، كلّفهم ثمّ على ما شاء صرفهم فمن مطيع البسه نطاق احسانه و ذلك فضله ، و من عاص ربطه بمثقلة خذلانه و ذلك عدله .
بو بكر واسطى مىگويد /
a
179 / ، و از او در طريقت پاكسخنتر نبوده است : لا اعبد ربّا يبعّد بالمعصية و يقرّب بالطّاعة . من خداوندى را نپرستم كه كارها به علّت كند .
بيت
جويندهء وصلت اندر آفاق بسيست * مرد آنكه ورا به وصلِ تو دسترسيست 2
ايّوب صابر را آخر صبر برسيد مسّنى الضّرّ بگفت . نوح شاكر را آخر شفقت دامن بگرفت
إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي
بگفت . يوسف صديق را آخر به خود نگرشى بود
إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ
و يصبر بگفت . داود كريم را آخر مرغك صيد كرد و ناقص عقلى دربند كرد . موسى كليم را آخر صفرايى عاجز خود گردانيد الواح تورات را بر زمين زد . رسول را - عليه السّلام - آخر كشتن كفّار حمزه را از جاى ببرد .
هر كه در اين راه آمد آخر افكندهء راه آمد . ياران رسول هر روزى كه برخاستند طلعت مهتر ايشان را به رنگى ديگر آمدى و ايشان مىگفتند : اين چه رنگ است كه دمار از جانها برآورد ؟ و سيّد كونين مىگفتى : تا تابش 3 سياست اين خطاب با خطر كه
لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ
سر از گريبان نبوّت ما برزده است هرگز ساعتى محمّد يك رنگ نبوده است .