كردى 11 را كه از آن بىنيازيم در ميان مىآريم براى دل تو ، تو معونتى كه ترا بدان نياز است از ميان بيرون مىبرى 12 ؟
سرّى عزيز است در كرد تو كمترين چيزى كسب تو است و بزرگترين چيزى حكم من . به حكم دوستى كمترين چيزى كه كسب تست در ميان مىآريم ، تو از خود مىپسندى كه توفيق من كه عزيزترين چيزى است از ميان بيرون برى ؟ 13
اى درويش آنكه مصطفى گفت - عليه السّلام : لا صلاة الّا بفاتحة الكتاب ، چنانستى كه مىگويد : نماز نيست الّا به معونت خداى . پندارى كه فرمانبردارى از گزاف است ، پندارى كه به درگاه او رفتن كارى خرد است . پيش سلطانى كه اسم سلطنت مجازى دارد جز به اجازت نتوانى رفت به حضرت عزّت كه درگاه پادشاه لم يزل و لا يزال است توانى آمد بىمنشور اذن و توقيع اجازت /
a
172 / و طغراى قبول او ؟
ما برداشتگان علم اوييم ، ما تشريفدادگان حكم اوييم . مخدّرهء غيب را و كريمهء كرم را با فريشتگان خاطب نيامدند و اهليّت آن نداشتند كه حديث وى كنند ؛ زيرا كه ايشان بندگان صرف بودند ، و عار بود كه خواجه دختر خود به غلام خود دهد ، اهل خطبهء اين مخدّره آدميان آمدند كه دوستان بودند و مرد كريمهء خود را به دوست دهد اما به غلام ندهد . فريشتگان نسب كه گرفتند از روح گرفتند اما آدميان نسب كه گرفتند از فتوح گرفتند . كلّ سبب ينقطع الّا سببى و نسبى .
آن روز كه گفت :
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ، *
كفائت آدميان درست مىكرد ؛ زيرا كه در ازل حكم كرده بود كه عقدى خواهد بود ميان عبوديّت محض و كرم ربوبيّت صرف ، كه
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟
و آن عقد نتوان بست جز با كفو . در خاك آدم لطيفهاى تعبيه كرد از غيب پاك ، كه آن لطيفه سبب كفائت آمد ؛ زيرا كه آن لطيفه نسب از لطف حضرت گرفت .
وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ
اشارت به آن لطيفه است هرچند كه با ظواهر گفت :
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؛
نه من خداوند شماام ؟ از آنجا كه خطاب باطن است و آن خطاب
يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ
است ، مىگفت : من دوست شماام ، نحن بالنّهار سلطان و باللّيل اخوان . به روز سراپردهء مملكت باز كشد و در چهار بالش ملك بنشيند و خاص و عام را در پيش بيستاند ؛ باز چون شب درآيد از تخت ملك فرود آيد و برادروار در ميان بنشيند .