شعر
ضاعف علىّ بحقّك البلوى * و اصرف فؤادى بالّذى تهوى
فاذا فعلت الكلّ فىّ و لم * تترك لعبدك حالة ترجى
فانظر فهل عن قلبى انقلبت * عمّا يحبّ بحالة اخرى
معنى اين ابيات آن است : به حقّ تو كه بلا بر من مضاعف گردانى 4 در خزانهء بلا بگشايى و بلا دمادم كنى و دلم را گوى ميدان بلا كنى به چوگان قهر ، چنان كه خواهى مىاندازى ، چون تيرباران بلام كردى ، آنگه نظر كن به من ، اگر ذرّهاى دلم از دوستى عدول كرده باشد حكم كن كه حسين مرتد طريقت است 5 .
قطعه
گمان مبر كه مرا جز تو يار خواهد بود * دلم جز از تو كسى را شكار خواهد بود 6
مرا جز از تو نخواهد بُدن خداوندى * وگرچه بنده ترا بيشمار خواهد بود
برين حديث تو اندر گذاشت خواهم عمر 7 * بدانقدر كه مرا روزگار خواهد بود
ايا قرارِ دلِ من گمان مبر كه مرا * به گيتى اندر ، بىتو قرار خواهد بود
اگر مرادِ تو در كشتنِ مَنست مرا * بدين مراد تو بر اقتصار خواهد بود 8
شرط مرد در اين راه آن است كه به جان پيش ذلّ باز شود ، هر كجا خوارى بيند به جان خريدارى كند ، و هر كجا /
a
144 / سيلى بيند كه مىآيد قفا پيش دارد ، هر كجا تيغى كشيده بيند جان را به استقبال فرستد . ليس للمؤمن ان يذل نفسه بر اين سخن اعتراض نكند كه كمال العزة فى التذلل على بابه . 9
شعر
اذلّ فيا حبّذا من مذلّ * و من سافك لدمى مستحلّ
اذا ما تعزّز قابلته * بذلّى و ذلك جهد المقلّ
چه مىكند عزّ او با اين مشتى خاك ، به من طلبنى وجدنى رخت فرومنه كه الكبرياء ردائى در زير اين است ، به
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
منگر كه
فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ *
با وى است ، به وجوه
يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ
بار فرومنه كه
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ
با وى عنان زنان است . به هر چه
« هُوَ الْأَوَّلُ »
مىدهد « هو الآخر » مىيابد ، و هر چه « هو الظاهر » نشان مىكند ، « هو الباطن » محو مىكند ؛ اين همه چيست ؟ تا مؤمن موقن به خوافى خوف در ارجاء رجا طوف مىكند . نمىتوان گفت كه