شعر
اذا ما ظمئت الى ريقها * جعلت المدامة منه بديلا
و اين المدامة من ريقها * و لكن اعلّل قلبا عليلا
فرزندان را گفت : از اين پير دلسوخته چه مىخواهيد ؟ يك پسرم را به باد برداديد ، قصد اين ديگر كرديد ، آنگه عهدها برگرفت و قصّهء غصه مىگفت و فى الغيب عجائب ، تا آنگاه كه آن صواع 12 دربار ابن يامين تعبيه كردند .
اى درويش نه به تهمت صواع بود كه يوسف او را بگرفت به تهمت نظر يعقوب گرفت و الّا صواعى را چه قدر باشد كه چون يوسف كه كريم ابن الكريم ابن الكريم است با برادران اين خطاب كرد كه
إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ .
13 آرى نظر يعقوب را با او كارى است و جمال ما را با نظر يعقوب كارى است .
بيت
روزان و شبان برايستم بر كارت 14 * با هر كه بسازى شكنم بازارت
اى عزيزان طلب ما طلب ماست ، و طلب او طلب اوست ، يعقوب به يوسف نمىرسيد تا يوسف طلب نكرد ، ما به سرادقات جلال وى كى رسيم بىبدرقهء طلب او . حقّا و حقّا كه طلب طالبان عين مكر است ، و قصد قاصدان و سلوك عبادت متعبّدان مجرّد صورت است ، اگر كلاه گوشهء شحنهء طلب از حجرهء خاصّ كرم پيدا نيايد
بيت
هيچى هيچى ، وزان حديثك هيچى * وز باد هوا نواله نتوان پيچى 15
عجب كارى است ، يعقوب كه اسرائيل اللّه است پاك و پاكزاده ، پيامبر /
a
101 / و پيامبرزاده در دست غوغاى عشقش نهادند .
إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ ،
اى حبّك القديم 16 . چندان يوسف را ياد كرد كه روزى كلك پيرهنش بيفتاده بود درزى را خواست ، گفت كه اينجا كلكى برنه ؛ بر زفانش چنين رفت كه اينجا يوسفى برنه . العشق داء الكرام ، العشق جنون الهىّ ؛ العشق شبكة الحقّ يصيد بها قلوب اهل الصّفا ، اوّله جنون و آخره منون ، اوّله صبر و آخره قبر .
قطعه
هست راه عاشقان بس بُلعجب * ابتدا و انتهاشان با تَعَب 17
بُلفضول از راه كَى يابد نشان * بلهوس كَى ره برَد در بلعجب