موسى فارغ بود . نخست مقام قاب قوسين در اشتياق قدم محمّد آمد تا محمّد را براق فرستادند و الّا آن مهتر را كار راست بود . جمال يوسف طالب عشق يعقوب گشت تا يعقوب كمر عشق بر ميان بست و الّا يعقوب را از آن قصّه آگاهى نبود . نخست تقاضاى ازل به طلب ما برخاست تا ما در طلب آمديم و الّا ما از سرّ عشق بىخبر بوديم . مطلوب بايد كه در طلب آيد تا طلب از طالب درست آيد . يعقوب بسيارى خواست كه يوسف را به طلب خود به دست آرد ليكن تا يوسف طالب نيامد /
b
100 / فرستادن فرزندان هيچ سود نداشت 10 .
آوردهاند كه چون يعقوب و يوسف با هم التقا كردند ، يعقوب گفت : اى پسر چرا رقعهاى به من نفرستادى چون مىدانستى كه من كجاام ؟ يوسف بفرمود تا صندوقى بياوردند پركاغذ ، يك به يك به پدر مىنمود ، عنوان نوشته كه من يوسف الى يعقوب . گفت هر بار كه قصد كردمى كه نامه نويسم جبرئيل از حضرت عزّت مىآمدى كه قلم بنه كه هنوز وقت نيامده است .
بيت
تنها مانى چو يار بسيار كُشى * هر يارى را به زارى زار كُشى 11
صد جان خواهم تا تو به صد بار كشى * تا جمله مرا كُشى چو مى يار كشى
اى يوسف صدّيق ! چندين هزار آلت و عدّت و لشكردارى كه خواهى فرستاد تا يعقوب را بيارد . گفت : هيچ امير را نخواهم فرستاد و هيچ وزير را ؛ ذرهاى از بوى خود تعبيهء قميص خواهم كرد و در دست نسيم صبا - كش پيك بىمزد عاشقان خوانند - خواهم نهاد و به صيّادى به جانب كنعان خواهم فرستاد .
اى جوانمرد ! بلعجبى معشوقان را نيامده است ، برادران هنوز در مصر بودند كه بوى به صاحب خبرى به كنعان رسيده بود .
شعر
الا يا صبا نجد متى هجت من نجد * فقد زادنى مسراك و جدا على وجد
اى درويش غيرت جمال يوسف بر عشق يعقوب زيادت از آن بود كه غيرت عشق يعقوب بر جمال يوسف . يعقوب را نظرى افتاد به ابن يامين ، يوسف بر آن يك نظر غيرت برد ، گفت :
شما برادرى داريد خرد ، او را بياريد و گر اين بار او را نياريد طعامتان ندهم .
يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ .
تعلّل ، كاه را مى آتش درزنند .