فرمان رفت و به فرمان خورد محلّ وحى گشت كه 32
وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ .
مصطفى مىگويد - عليه السلام : عليكم بالشّفاءين العسل و القرآن . اين درجه نگر كه فضلهء قوت مگسى را نهادند و قذف طبع ذبابى را شفاى ظاهرها در انگبين ، و شفاى باطنها در قرآن مبين 33 . آن ذباب مختصر نهاد همّتى داشت عالى كه جز به محلّ پاك فرونيامد ، آن همّت رفيقى طلبيد ، قرآن قديم را گفت كه دست به موافقت و مرافقت او فراز ده ، اين ذباب حقير كه به فرمان رفت و قوت به فرمان گرفت و پاك خورد و پاك نهاد ، آنچه از وى منفصل گردد و از نهاد وى حاصل شود شفاى بيماران گشت .
همچنين خاطرى كه مرد صدّيق با تحقيق را از سرّ دل برآيد چون مرد بر مقتضاى امر رفته باشد و قوت دل از جاى پاك گرفته باشد و همّت بر طهارت مقصور داشته 34 ، آن خاطر پاك كه از وى برآيد سبب شفاى بيماران راه و دليل متحيّران درگاه بود .
خليل رحمن ، ابراهيم - عليه السّلام - از قلب منيب يك نفس بزد و گفت : الحمد لله قبل كلّ احد . هفت آسمان و هفت زمين و آنچه در ميان ايشان بود ظرف اين يك كلمه شد . دگر گفت : الحمد للّه بعد كلّ احد . ملائكهء ملكوت علوى و سفلى در حصر اجر آن كلمه قلمها به دست كرم گرفتند و اند هزار سال بنبشتند ، هنوز اجر آن فزون آمد . پس گفت : الحمد لله على كلّ حال . گفتند : الهنا چه فرمايى در اين كلمه ، چه كنيم و چه نويسيم ؟ فرمان آمد كه آفرينش در او مستغرق شد جز فضل جلال ما و علم با كمال ما به اين كلمه احاطت نتوان نمود ، شما به سر تقديس و تمجيد خود باز شويد كه ما دانيم كه به اين كلمه و دل خليل چه مىبايد كرد .
اى مرد سره ملّة ابيكم . ابراهيم پدر دين تو بود ، دل تو بايد كه چون دل وى كه بر شاخ درخت اسلام اويى ، تا از تو چون اين كلمه پديد آيد هم درد را شفا بود و هم عهد را وفا 35 .
اختلاف نسخهها
شرح
( 1 ) . آ : شرح اين اسم افتاده است
( 2 ) . تو : و ديگر
( 3 ) . تو ، كب : مالك
( 4 ) . تو : گفت رادى تو چيست ؟ گفت
( 5 ) . تو : گرفتى
( 6 ) . تو : + و زيباتر
( 7 ) . تو ، كب : رفته باشد
( 8 ) . تو : از سر غفلت بر سازد
( 9 ) . تو : من الزلل
( 10 ) . تو : خركى
( 11 ) . تو : جبين مبين او كى نشيند
( 12 ) . تو : فرا مىرفت
( 13 ) . تو : قدرا
( 14 ) . مج : فشاناك ارتفاع و انخفاض
( 15 ) . تو : اندوهاگان
( 16 ) . تو : نشد
( 17 ) . مج : در دنيا آويخت
( 18 ) .
مج ، تو : « على . . . اتبعنى » ندارد
( 19 ) . تو : و به آنكه . . . گدايى را بينوايى را
( 20 ) . مر : بارگير
( 21 ) . تو :