تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
پسنديده شوى
در آتش دل چو شمع جان سوخته شو * تا ديدهء نور و نور هر ديده شوى
شرح
( 23 ) . مج ، آ : الايمان ( 24 ) . مج ، آ : اما ( 25 ) . آ : مجلسى داشت ( 26 ) . آ : در حاشيه دارد :تا نگذرى از مرتبهء حيوانى * راهت ندهند آن طرف تا دانى بگذار بهيمى و به همت پيش آى * گر سالك راهى حضرت رحمانى( 27 ) . مج : راز خود دوستانه‌وار ( 28 ) . مر : طور سينا كرامت نكردى كلام بىواسطه ( 29 ) . مج ، آ : در گرفت ( 30 ) . مج ، آ : مقال رجال ( 31 ) . مج ، آ : « احوال غرق از اوست و گهر . . . از اوست » ندارد ( 32 ) . آ : + تا مرد جان بر سر نبشت و سرنگون به درياى مردم خوار فرونشد گوهر شب افروز به دست نيامدمرد باش و هر دو عالم ده طلاق * پاى در نه زانك دارى دسترسگر گهر خواهى به دريا شو فرو * بر سر درياچه گردى همچو خس( 33 ) . مج ، آ : مىافزايد ( 34 ) . مج ، آ : مىدراند ( 35 ) . آ : هرچند نهفته است پس پردهء اسرار ، مج : به پرده در همواره ( 36 ) . مج ، آ : عين صدق ( 37 ) . آ : در حاشيه دارد :كند هم نور حق بر خود تجلى * ببينى بىجهت حق را تعالىدو عالم را همه بر هم زنى تو * ندانم تا چه مستى هم كنى توسقا هم ربهم چبوَد بينديش * طهورا چيست صافى گشتن از خويش زهى شربت زهى لذت زهى ذوق * زهى حيرت زهى دولت زهى شوقخوشا آن دم كه با ما خوش باشيم * غنى مطلق و درويش باشيمنه دين نه عقل نه تقوى نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاكبهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد * كه بيگانه در آن خلوت نگنجدچو رويت ديدم و خوردم از آن مى * ندانم تا چه خواهد شد پس از وى پى هر مستى باشد خمارى * درين انديشه دل خون گشت بارى( 38 ) . آ : برد ( 39 ) . آ : در حاشيه دارد :آن كيست به يار من همىدرنگرد * گو در منگر كه عشق شركت نبرد خاكى كه قدمهاى تو آن را بسود * چاكرت بدان خاك همى رشك برد( 40 ) . آ : در حاشيه دارد :تو چشم عكس و او نور ديدَست * بديده ديده را ديده ديدَستچو نيكو بنگرى در اصل اين كار * همو بيننده هم ديدست و ديدارحديث قدسى اين معنى بيان كرد * و بى يبصر و بى يسمع عيان كرد( 41 ) . مج : بينى . . . بيند ( 42 ) . آ : نيابد الّا به ديدهء پاك ( 43 ) . آ : در حاشيه دارد :در ديده ديده‌ام تويى بينايى * در لفظ و عبارتم تويى گويايى و ندر قدمم راه تو مىپيمايى * چون جمله تويى مرا تو مىفرمايى( 44 ) . مر : شوق باشد ( 45 ) . مج ، آ : راه نيابد ( 46 ) . آ : در حاشيه دارد :هرگز نشود مهر تو پاك از دل من * هرچند شود خاكِ درت منزل منصد سال برآيد و ببوسد گل من * هم بوى وفاى تو زند از دل من( 47 ) . آ : در حاشيه دارد :من عشق نديده‌ام ازين اصلىتر * هرچند كهن‌ترست مستولىتر ..