« قس الأمور برأيك » ؟ گفت : هرچه بر تو مشكل گردد ، فتواى آن با دل خود رجوع كن « و يجوز و لا يجوز » . از مفتى دل خود ، قبول كن ؛ دل را مىگويم ، نه نفس امّاره . چون مفتى ما نفس امّاره بود و ما پى او گيريم ، لاجرم حال ما از اين كه هست بدتر بود . ما را مخالفت نفس ، واجب و فريضه است . مگر كه اين كلمه نشنيدهاى كه خداى - تعالى - با داود پيغامبر چه گفت ؟ « يا داود تقرب إلىّ بعداوة نفسك » اى داود با من دوستى كن بدانكه نفس را دشمن دارى ، و از بهر من با وى جنگ كن . امّا چه گويم ؟ در اين معنى علماى جاهل ترا از جاهلان شمرند كه « العلم علمان علم بالقلب و علم باللّسان » بعلم زبان ، قناعت كردهاند ، و علم قلب را فراموش كرده .
( 257 ) دريغا از دست راهزنان و طفلان نارسيدهء علماى روزكار ! ! ! اى عزيز اگر
هامش
( 1 ) گرددABHPSUشودR- - خودBHPU - ARS- -
( 2 ) از . . . دل راASيعنى روا بودن و روا نابودن از معنى دل خود فتوى كن دل راBآن معنى از دل . . . دل راHاز . . . كن دلPUآن معنى از مفتى . . . دل راR- -
( 3 ) نفس . . . گيريمPUنفس را مفتى ما نفس است و مخالفت نفس واجب باشدASنفس را مفتى ما نفس اماره آمده است و ما پيرو اوييم لاجرم . . . بود چون ما . . . مخالف با نفس . . . استBنفس مفتى ما نفس است و مخالفت . . . استHنفس اماره را . . . اماره است . . . واجب باشدR- -
( 5 ) پيغامبر چهAPRSUپيغامبرBچهH- -
( 6 - 7 ) كن . . . جنگASكن . . . دشمن باش . . . جنگBكن . . . من با او عداوتHبه عداوت نفس امارهء كافر بهر . . . جنگPUكن . . . عداوتR- -
( 7 ) شمرندAPSشدهاندBHRU- -
( 8 - 9 ) بعلم . . . كردهHPUبعلم . . . كرده و علم . . . كردهASاكثر خلق بعلم . . .
فراموش كردهاندBبعلم . . . فراموش كردهاندR- -
( 10 ) دريغاAHPRSU - B- - علماى . . . عزيزAHPRSUو علماى روزگارBروزگار درين دين خلل افتاد و ايشان قومى باشند كه راه شياطين دارند و راه خداى تعالى زنند . وقتى داود گفت « الهى كيف حال عالم الدين ؟ حق - تعالى - داود را گفت كه « يا داود لا تسأل عنى ( تسلنى ) عالما اسكره حب الدنيا فقطعك عن محبتى أولئك قطاع الطريق على عبادى » گفت يا داود مپرس تو از من عالمى را كه مست گردانيده است او را دوستى دنيا پس قطع كنند ترا از دوستى من ايشان راهزناناند بر بندگان من . در نطق نزديك به ايشان و در معامله دور ايشان بود اى عزيزI- -
( 1 - 10 )A . . . U - M- -