مقدمه
بسمه تعالى شأنه
آفرينش آدمى بتصادف و بيهوده نيست كه تا خود را آوازه و هيچكاره پندارد ، و اين زندگانى سپنج را مانند خزندهها سر به آشيانهء تنك گيتى كشيده ، و نتواند خود را از تنگناى عالم ماده و عناصر بيرون كشيده با عالم فراخ ملكوت ارتباط پيدا كند .
من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم * آنكه آورد مرا باز برد در وطنم
اين موجود شگرف ، و شاهكار خلقت همتى دارد ، كه سر به آرايش عاريت و رنگهاى بوقلمون طبيعت ، فرونياورد ، و خود را فريفتهء جهان ناپايدار ، كه سودى براى آدمى جز رنج و بىآرامى ندارد نسازد و بگويد :
من آن سيمرغ بلندپروازى هستم كه فضاى پهناور جهان گنجايش پرواز مرا ندارد ؛ و شاهبازى هستم كه نشيمنم جز ساعد پادشاه نيست ، اگر دانههاى آلودهء سرگين طبيعت مرا بفريبد گنجشگى باشم ، و اگر دلم به منجلاب پست گرايد كركسى باشم . لاشهخوار نيستم كه به استخوان پوسيده نشينم ، جغد نيستم كه ويرانهاى را براى خود مسكن گزينم ! و بقول عارف شيراز :
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه درين دامگه حادثه چون افتادم
طوطيى هستم كه توشهام از نيستان حقايق ، و آبشخورم سرچشمهء زندگانى جاويد است اوج پروازم از ديدگان ناپديد . كودك نيستم كه فرفرهء رنگين جهان فريبم دهد ، شاهباز بلندنظرى هستم كه توسن خرد در