بازگشت دهد و خود را در اختيار حق بگذارد ( توكل ) « 1 » است زيرا فناء علل و اسباب را مىبيند و بعد بمسبب مىپردازد و اگر نظر اصلا بعلل و فناء آنها ندارد بلكه مستغرق در ذات حق است ( ثقه ) ناميده مىشود و در مقابل مزاحمت عقل و وهم ( تسليم ) گفته مىشود .
پس همينكه انسان در اين مقامات با مداومت ذكر ، ثبات و استقامت پيدا كرد و همت خود را متمركز و مجتمع در آن ساخت و خواطر را از خود دور كرد احكام كثرت زائل و اثر وحدت و جمعيت آن ظاهر شود ، و آن قلب مختص بنفس انسانى است نه حقيقى ، و حكم وحدت در سمع و بصر او ظاهر گردد ، و بر كائنات با نظر خوشبينى نگاه كند زيرا فعل وحدانى حق در نظر او در جميع اشيا جلوهگر آيد .
به نزد آنكه جانش در تجلا است * همه عالم كتاب حق تعالى است
و اين مرتبه تجلى افعالى و توحيد افعالى است كه سعدى مىفرمايد :
در جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست * عاشقم بر همهء عالم كه همه عالم از اوست
و بسا براى سالك در اين مقام به حكم مناسبت فعليه و نسبت جمعيه ، بر بعضى از مظاهر حسيه از صور انسانيه ، تمايل پيدا شود و تجلى فعلى هرگز جز در صورت مظاهر بظهور نمىآيد و جلوهگر نمىشود .
پس هنگامى كه حجب كثرت از جلو نفس سالك برداشته شد و آثار وحدت در او پديدار گشت از مقام اسلام به باطن آن انتقال پيدا كند و آن بهمنزله نور براى مردمك ديده ايمان است و علاقه بين نفس و روح و سر زيادتر شود .
پس نشئه و محيط فعاليت نفس ، عالم محسوس و حس است و حكم آن در مرتبه اسلام است و نشئه و محيط فعاليت روح ، غيبيه اضافيه است و حكم آن مختص ايمان است و نشئه فعاليت و محيط سر ، غيبيه ذاتيه است كه آن مختص بمقام احسان است و نشئه هركدام نسبت به آن ديگر غربت دارد و خارج
هامش
( 1 ) مولوى در توكل عام فرموده :ما عيال حضرتيم و شيرخواه * گفت الخلق عيال للا لاه
آنكه او از آسمان باران دهد * هم تواند كو ز رحمت نان دهد
منعمى زو خواه نى از گنج و مال * نصرت از وى خواه نى از عم و خال
آنكه با اسباب روزى داده بود * بىسبب هم مىتواند اى عنود