معزول بكن در آن وقت كه او مالك نويره را بكشته بود و خلاف بود در آنكه او از جملهء مرتدّان بود يا از جملهء مسلمانان ؟ - رأى عمر آن بود كه خالد را معزول كنند ، و بو عبيده را بامير سپاه شام كنند ، بو بكر گفت : لا اغمد « 1 » سيفا سلّه اللّه على أعدائه ، من شمشيرى كه خداى بر دشمنان خود كشيده باشد با غلاف نكنم يعنى خالد را معزول نكنم ، و چنين كارى بهرزهگوئى رافضى باطل نشود » .
اما جواب اين فصل نيك نيك « 2 » فهم بايد كردن . اوّلا در آنكه « بو بكر را عمر گفت كه : خالد را عزل كن » چند خطاست بقول خواجه :
يكى - آنكه پندارى كه پيش از رافضيان خالد « 3 » را كه خداى برگزيده باشد ، و رسولش « سيف اللّه » خوانده باشد ، * و امامى چون بو بكر كه ركن اوّل است در امامت او را قبول داشته باشد * « 4 » و باميرى نصب كرده باشد عمر گويد :
معزولش بكن ، عمر بقول خواجه ناصبى مخالفت خداى و رسول و امام كرده باشد ، و اين خطائى عظيم « 5 » باشد « 6 » كه بر عمر روا مىدارد تا خالد را فضيلتى بگويد ، و بر بهتر از خالد كفر متوجّه كند .
ديگر آنكه مگر چون قتل مالك بن نويره از خالد واقع آيد عمر آن خبر فراموش كرده باشد كه : « خالد سيف اللّه لا يخطى » كه خواجه در اين كتاب آورده است يا اين خبر بمصنّف رسيده است امّا عمر نشنيده است ، و چون خالد « سيف اللّه لا يخطى » باشد قتل مالك بصواب باشد امّا عمر مخطى باشد بقول مصنّف ناصبى .
و آنچه گفته است كه : « صحابه را خلاف بود در آنكه مالك نويره مسلمان بود
يا مرتدّ » بايستى كه صحابه را اين خلاف نبودى كه آن على مرتضى بود كه مبتلا شد بقتال و قتل اهل قبله ، و مسلمانكش باشد ، خالد روا نباشد كه مسلمان كشد كه او « سيف اللّه لا يخطى » است ، و يا خود بمذهب خواجه مجبّر روا باشد كه مصطفى
هامش
( 1 ) - فيومى گفته : « غمدته غمدا من باب ضرب و قتل جعلته فى غمده او جعلت له غمدا ، و أغمدته اغمادا لغة » .
( 2 ) - ح د : « نيك » ( بدون تكرار ) .
( 3 ) - ع : « كه خالد » .
( 4 ) - عبارت ميان دو ستاره فقط در دو نسخهء ح د است .
( 5 ) - ع ب : « خطاى عظيم » .
( 6 ) - ث ب ح :
« است » .