3 . اشعار
آنان كه با خدنگ جفاى تو خو كنند * تيرى نخورده ، تير دگر آرزو كنند 23
آن را كه در محبّت ، وحدت مراد باشد * همچون چراغ بايد روش نهاد باشد 16
اى چو قضا حكم مطاعت روان * هاويه را ز آتش قهرت هوان 71
بار جفاى جز تو نگارى نمىكشيم * غير از جفاى و جور تو بارى نمىكشيم 23
بر خصم مظفّريم سلطان * با ما نظرى ز هشت و چارست 26
بسكه از حدّ بيش مىخواهم به دل مهر تو را * صد جهان مهر تو در دل دارم و بسيار نيست 26
به عهد حسن تو دل داشتن چنان عجب است * كه چون هلال نمايندش آنكه دل دارد 16
به يك قلم بنويس اى فرشته دوزخيم * ز حدّ فزون است گنه ، حاجت كابره نيست 16
تا به ابد روز تو نوروز باد * طالع ميمون تو فيروز باد 71
تا تو در دل آمدى ، غيرى ندارى ره درو * در حريم خاص شه ، نامحرمان را بار نيست 26
تاريك باد كلبهء شخصى كه هر نفس * بر آفتاب خنده ندارد چراغ او 16
تيغ تو شد قلزم دوزخ بخار * تير تو مرّيخ كواكب شكار 71
ثنايى نيست با ارباب دانش * سزاى صدر و بدر آفرينش 69
چرخ بسيط از خدمش نازلى * بحر محيط از حشمش سائلى 71
چو مىلرزد ز هيبت اين دعا گو * زبانم چون تواند شد تناگو 69
چون محمّد قطبشاه از عشق مىگويم سخن * عاشقان را آرزوى طرز گفتار من است 24
چه گويم من ثناى او خدا گفت * كه نام اوست با نام خدا جفت 69
خواستم تاريخ فرخنده جلوست ، عقل گفت * « جمله عالم نوبهارى شد ز سلطان نوى » 25
خون جگر در دل خصمت ز بيم * جوش برآورده كغلى الحميم 71
در گلستان محبّت گر درآيى چون خليل * روشنت گردد كه از آتش تو را آزار نيست 26