اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كتابتى نوشتند كه تعداد مىكردند در آن احداث عثمان را ، و او را از خدا ترسانيدند و اعلام كردند كه با او منازعه خواهند كرد اگر از آن امور توبه نكند .
پس عمار نوشته را گرفت و نزد عثمان برد . پس عثمان اول نوشته را خواند و گفت : آيا تو در ميان جماعت اين را آوردى ؟
گفت : به واسطهء آنكه من انصح اين جماعت بودم نسبت به تو .
گفت : دروغ گفتى اى پسر سميه .
گفت : و اللّه كه من پسر سميه و پسر ياسرم .
پس امر كرد غلامان خود را كه دستها و پاهاى عمار را كشيدند و عثمان به دو پا لگد زد حال كونى كه پاها در چكمه بودند بر عورت او . پس فتق به او رسيد ، و عمار مرد ضعيف پير بود ، پس غش كرد .
پس ضرب عمار بر آن طريقه كه مىبينى مختلف فيه ميان روات نيست ، و نيست اختلاف مگر در سبب آن .
و چيزى كه صاحب كتاب از خياط حكايت كرده است من نمىدانم آن خبر را و كتب تواريخ معروفه خاليند از آن ، و به تحقيق كه واجب بود كه نسبت بدهد اين خبر را به موضعى كه از آن موضع اخذ كرده است چه قول او و قول كسى كه از آن نقل كرده است حجت نيست ، و اگر صحيح بود واجب بود كه بدل قول او كه : من حاضرم پس قصاص كند از من ؛ هرگاه كه او امر نكرده باشد به اين و راضى نباشد ، و نزده بوده است او را مگر غلام بگويد كه : اين است غلامى كه او را زده است پس قصاص كند از او ، زيرا كه اين اولى و اعدل بود .
و بعد از اين بحث ، تنافى در ميان اين دو روايت نيست كه آنچه او روايت كرده است معروف باشد زيرا كه ممكن است كه غلام زده باشد در حالى و او
ضياء القلوب مباحثى در امامت ( فارسی ) — صفحة 54
مساهمون: محمد بن عبد الفتاح سراب تنكابنى (فاضل سراب)
ص٥٤