نيست . و چون علّت فاعليّه فعل ، و وجوب فعل ، هر دو عبد است ، لازم نيايد كه فعل مخلوق خدا باشد . پس جبر لازم نيايد و تفويض هم نباشد . و اين است معنى امر بين الامرين .
اگر گويند : كه ذات بنده كه علّت فاعليّهء وجوب فعل است ، مخلوق خداست ، پس فعل نيز فعل خدا باشد و واقع به ايجاب خدا .
جواب گوئيم : كه هر كه فعل بنده را به اين معنى مخلوق خدا داند ، قائل به جبر نيست . بلكه قول به جبر آن است كه فعل را بىواسطهء بنده ، مخلوق خدا داند .
اگر گويند كه : اين معنى اگر چه جبر نيست ، امّا شريك است در مفسده با جبر . چه خلق ذات عاصى مثلا كه مقتضى عصيان است ، و تعذيب بر عصيان ، در قبح مثل خلق عصيان است در دست عاصى و تعذيب بر آن بلا تفاوتى .
جواب گوئيم : وقتى مثل آن باشد كه خلق ذات عاصى ، براى عصيان باشد بالذات ، امّا اگر خلق او بالذات براى مصلحتى باشد ، و مفسدهء عصيان از او بالعرض لازم آيد ، هرآينه قبحى لازم نيايد ، چنان كه در مسأله شرّ بيايد .
بدان كه قطع شبههء جبر تا به اين غايت به نظر نرسيده ، گمان دارم كه بعد از اين اذكيا را وقعى در خاطر نماند . إن شاء الله العزيز ، و الحمد لله على فضله .
سرمايه ايمان در اصول اعتقادات ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٦٩