- . -
و الشمس نعت رويش ، و الليل وصف مويش * كرده ز خاك كويش ، بر فرق عرش افسر
- . . . -
فردوس گلستانش ، رضوان بوستانش * از بهر دوستانش ، خلد برين مسخّر
خواهى نجات عقبى ، با پنج تن بياميز * با مصطفى و سبطين ، با مرتضى و همسر
رمزى ازين معانى ، بشنو اگر بدانى * تا در عجب بمانى ، زين قصّهء معبّر
ابن الرفاى كوفى ، گويد بمكّه روزى * در پيش بكّه ديدم ، شخصى عظيم محضر
از اجتماع ايشان ، كردم سؤال گفتند * شخصيست از رهابين ، در كيش خويش رهبر
برگشته از نصارى ، بگرفته دين اسلام * اندر مقام برهيم ، استاده همچو آزر
پيش آمدم بپرسش ، تا حال او بدانم * شخصى كبير جثّه ، در دست حلقهء در
از صوفيانهاى صوف ، بر عارف رها بين * هم بر سرش كلاهى ، هم جبّهايش در بر
گفتم به دو : چه ديدى كه دين ما گزيدى * از خويش خود بريدى ، از قول راست مگذر
گفتا يكى عجايب ، ديدم بديدهء خود * حالى كه كس نبيند ، زيبد جهان ديگر
- . -
عمريست تا ز مردم ، بگزيدهام جهانى * در دامن يكى بحر ، در صفحهء مجاور
در معبدى كه بودم ، بنشسته تا كه روزى * ديدم كه شد پديدار ، مرغى عظيم پيكر
- . -
ميكرد ميل پستى ، تا بر فراز سنگى * بنشست و با هم آورد ، بگشاد بال و شهپر
قى كرد ربع شخصى ، از اندرون برآمد * پس برپريد و در رفت ، تا زير چرخ اخضر
چون ساعتى برآمد ، باز از هوا برآمد * در پيش منظر آمد ، قى كرد بار ديگر
ربعى دگر از انسان ، از حلق او برآمد * پس كرد ميل ديگر ، آن طاير ستمگر
بار سيم برآمد ، قى كرد ز اندرونش * ربعى دگر برآمد ، شكلى خراب و ابتر
بار چهارمين كرد ، پرواز و باز گرديد * ربع چهارمين را ، انداخت از گلو در
اين چار پاره انسان ، بر يكديگر بپيوست * شخصى بپاى برخاست ، با قامت چو عرعر