هم خاطر من خطير گردد * هم شعرم بگذرد ز شعرى « 1 »
در دعوى بيّنت بهر حال * شرطست بنزد اهل فتوى
الّا مدحت كه هرچه گويند * خود بيّنت است و محض دعوا « 2 »
چون مدح تو انتها ندارد * هم مذهب اختصار بارا
تا عمر ابد اگر كسى را * بدهند بشارتى است كبرى
يزدانت بعمر جاودانه * در دولت و عزّ دهاد بشرى
قصيدهء سوم فارسى اينست مشتمل بر چهل و شش بيت ، و ما مطلع آن را با بيت تالى مطلع و همچنين از مورد تخلّص بمدح تا آخر نقل مىكنيم زيرا براى نقل باقيش مجال نيست :
لب لعلت بشكر قيمت گوهر شكند * سر زلفت بشكن رونق عنبر شكند
پرتو عارض رخشندهات از سايهء زلف * صف نور مه و خورشيد منوّر شكند
( تا آنكه بعد از 15 بيت ديگر گفته ) :
قرّة العين زمان صدر جهان عزّ الدين * آنكه عدلش همه بازار ستمگر شكند
علم شرع و هدى گوهر كان نبوى * آنكه پاى شرفش تارك اختر شكند
يحيى خضر بقا كز اثر جود و سخا * رونق دست و دل يحيى و جعفر شكند
پرتو راى منيرش كه فلك ذرّهء اوست * قلب خورشيد بيك حملهء صف درشكند
گر نهد پاى بزرگى و شرف بر سر چرخ * محور و قطب فلك خرد بهم برشكند
چون كه در حادثهاى روى نمايد رايش * پشت آن حادثه بىزحمت لشكر شكند
دافع حادثهها راى مصيبش دانم * قوّت بازوى حيدر در خيبر شكند
طرب مجلس او بر فلك آن قصد كند * نعش بر تارك آن هر دو سه دختر شكند
گر نه دريوزه كند بر در او بحر محيط * پنجهء او بدل و دست توانگر شكند
گر زحل در كنف سايهء ميمونش رود * صف خورشيد بيك شعلهء انور شكند
هامش
( 1 ) - شعرى بر وزن ذكرى نام ستارهايست مشهور .
( 2 ) - اشاره بحديث نبوى مشهورست كه :
« البينة على المدّعى و اليمين على المدّعى عليه » و همچنين : « البينة على المدّعى و اليمين على من أنكر » .