مؤيّد الدين وزير ناصر و ظاهر بود ؛ پنج سال وزارت مستنصر كرد و در سحرگاه هفتم شوّال سنهء تسع و عشرين و ستمّائه او را و پسرش فخر الدين أحمد را بگرفتند و در دار الخلافه حبس كردند و پسرش پيش از او بمرد و گويند كشته شد ، و او پس از پسر بيمار شد همچنان بيمار از دار الخلافهء بغداد بيرون آمد و بخانهء دختر رفت و بعد از اندك زمانى بمرد و گويند : سبب مردن او فراق و اندوه پسر بود و حاجب محمّد بن عبد الملك وظايفى اين ابيات بر اصطلاح رماة بندق بمستنصر نوشت و او را تحريض كرد بر قمّى و پسر او :
لقد انتحى المستنصر المنصور * يوم المكين كما انتحى المنصور
ملك الخراسانىّ ذاك ببغيه * و كذا خراسانيّنا المأسور
لا تبقه يا خير من وطئ الحصا * فالرأي أن لا يهمل الموتور
( تا آخر اشعار )
و پسر او فخر الدين أحمد اگرچه اديب و فاضل بود امّا اخلاق نيكو نداشت و مردم را رنجانيدى و بر كس رحم نياوردى و چون شرطه و محتسبى به او دادند سياستها مىكرد و بينى و گوش مىبريد و اعضا قطع مىكرد تا همهء خلق از او متنفّر شدند و مستنصر او را دشمن مىگرفت و گويند : قمّى بسبب پسر منكوب شد و چون هر دو را بزندان بردند با پسرش گفت : بخلّك انسلقنا يعنى بسركهء تو جوشيده شديم .
و گويند : سيّد شمس فخّار بن معدّ بن فخّار علوى موسوى ببغداد آمد و پيش پسر قمّى رفت و اين شش بيت در مدح او برخواند .
يابن الّذي قدّ من خير الأنام رسو * ل اللّه قدما بلامين و لا كذب
انّي امتّ بما بين الوصي أبي * و بين والدك المقداد من سبب
ولي أواصر اخرى هنّ معرفتي * بالفقه و النحو و الآداب و النسب
أشكو اليك من الدهر الخؤون و من * جور الولاة على ضعفي و من عطبي
و من خراج ثقيل لا أقوم به * الّا عقيب مشقّات تبرّح بي
كن شافعي عند مولانا أبيك أكن * لك الشفيع غدا في الحشر عند أبي