خلق بكند كه در به دو وجودش مقسور باشد نه آنكه بعد قسر عارض او شده باشد مثل اينكه هوايى منتقل شود بناء لا محالة ميل به مركز خود مىكند كه كرهء نار باشد و اين قسر بعد الذى بالطبع كه نيست پس قولك ليست بمتباينة ابدا صحيح نيست زيرا كه شئ كه وجودش وجود قسرى باشد متباين است ابدا .
جوابش آن است كه اشاره كرده است بسوى او بقوله « وجود الذى بالقسر » و حاصلش اين است كه قسر دائم را اثبات كردهاند كه محال است لا محالة بايد باز عود كند به مركز خود .
[ 160 ] قوله « فالارضية المطلقة يقتضى الوسط المطلق من العالم . . . » « 1 »
پس ارضى كه در اين مكان و وسط است و ارضى كه در آن مكان است هم به ارض ارض مطلق صادق است و هم به مكان يعنى هم به متمكّن و هم به مكان مكان مطلق ، امّا شخص اين ارض چرا در آنجاست و شخص او در آنجاست شايد به جهت خصوصيتى باشد كه در هر يكى از آنهاست و الّا قطع نظر از خصوصيت گفته هر ارض مطلق مكان مطلق خواهش مىكردند ، هستند لا محالة پس لازم نمىآيد كونهما مقسورتين .
[ 161 ] قوله « لها امكنة كثيرة . . . » « 2 »
مثل چند قطعه سنگ در زمين كه هريك يك مكانى خاص دارد .
[ 162 ] قوله « ايضا مكانا واحدا . . . » « 3 »
پس بايد اين دو كره از عالمين نيز نظر به تأمّل و توافق در طبيعت هرگاه فرض بگردند يك كره مكانهاى آنها نيز نگردد يك مكان .
[ 163 ] قوله « و ذلك الاجتماع ممّا لا مانع . . . » « 4 »
مثل سخنى كه بر اجسام ذى مقراطيسيه گفتهاند كه جزء با كل در طبيعت جسميه شريك است پس از اينكه قسمت فكّيه لازم آمد بر اين قطعه از جسم از آن كلّ كه منفصلند
هامش
( 1 ) . 59 / 17 .
( 2 ) . 59 / 20 .
( 3 ) . 59 / 22 .
( 4 ) . 59 / 23 .