[ 5 ]
خواهى اگر به طور دل ، حق بينى * در نار مقيّد ، آب مطلق بينى
ز آئينه دل غبار باطل بزداى * تا ذات على به چشم حق ، حق بينى « 1 »
[ 6 ]
خورشيد وجود تا ز رخ پرده بگشود * بنمود جمال خويش آنگونه كه بود
در آيت احمد آنچه او داشت گذاشت * مرآت على چنان كه او بود نمود « 2 »
[ 7 ]
خورشيد ازل ز رخ چو برداشت نقاب * برداشت نقاب و گشت ظاهر به حجاب
ظاهر به حجاب اگر نشد پس ز چه روى * گرديد ابو تراب ظاهر به تراب « 3 »
[ 8 ]
يك جلوه نمود حق و يك جذبه نمود * از جلوه وجود داد و از جذبه ربود
آن جلوه محمّد است و آن جذبه على است * زين رو به وجود اين دو شد بود و نبود « 4 »
[ 9 ]
خاك چون عنقا و آدم اوج او * در حضيض فعل حق بس اوجهاست
فعل حق دريا و عالم موج او * موجها دريا و دريا موجهاست . « 5 »
هامش
( 1 و 2 و 3 و 4 ) . نايب الصدر شيرازى در تذكرهء طرائق الحقائق ( ج 3 ص 236 ) : « اين چندرباعى كه از خود آن جناب شنيده شد ، آورده مىشود . . . » .
( 5 ) . سلطان الفلاسفه در حاشيهء اسفار ملكى خود و سيد ابو الحسن رفيعى قزوينى در حاشيهء منظومهء سبزوارى ملكى خود اين دو بيت را از آقا على نقل كردهاند . ( به نقل سيد مصطفى محقق داماد ، نامه فرهنگستان علوم ، شمارهء 4 ص 137 تهران ، تابستان 1375 ) .